تبليغاتX
بر کدام جنازه زار مي‌زند اين ساز؟*** بر جنازه ي کدام مرده‌ي پنهان مي‌گريد*** اين ساز ِ بي‌زمان؟*** در کدام غار*** بر کدام تاريخ مي‌مويد اين سيم و پنجه‌ي نادان؟*** بگذار برخيزد مردم ِ بي‌لبخند*** بگذار برخيزد*** زاري در باغچه بس تلخ است*** زاري بر چشمه‌ي صافي*** زاري بر لقاح شکوفه بس تلخ است*** زاري بر شراع بلند نسيم*** زاري بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است*** بر برکه‌ي لاجوردين ِ ماهي و باد چه مي‌کند اين مديحه‌گوي تباهي؟*** مطرب ِ گورخانه به‌شهراندر چه مي‌کند*** زير دريچه‌هاي بي‌گناهي؟ . . . ا . بامداد*** <-;.;.;.;دلشدگان;.;.;.;->

Poster Consert

استاد لطفي

..عشق داند.....

..چشمه نوش...

....چاووش.....

و.................

از زماني كه قرار شد استاد محمد رضا لطفي در ايران كنسرت بگذارند هرهنرمند در هر درجه اي كه بود استاد لطفي را نقد ميكرد و ميكند!!!

از قيمت بليطش گرفته تا اجراي كنسرتش  ، براستي اينست رسم هنرمندي من واقعاً متاسفم! هنرمندي كه پس از سالها در كشورش كنسرت ميگذارد و بعد از آن بصورت حيرت آوري شاهد نقد از سوي استاداني چون مشكاتيان گرفته تا دوستان وبلاگ نويس و هنرمندان جوان ديگر.

در اين كنسرت مگه قرار بوده چه اتفاقه خاصي بيافته غير از بيان احساساته هنرمندي پير كه پس از سالها در كشورش به هنرنمايي بپردازد.....

جناب استاد مشكاتيان شما ديگر چرا؟!!!!

پرويز مشكاتيان گفت: لطفي در اجراي اخير خود در ايران نسبت به دهه 50 پيشرفتي نكرده بود، بلكه عقب‌گرد هم داشت.

مي خواستم بدونم استاد مشكاتيان شما چه انتظاري از استاد لطفي داشتيد ؟!!

 اصلاً خود شما از دهه 50 تا الان چه تغييري كرديد؟

 بعد از كارهايي كه براي استاد شجريان ساختيد چه اثري يا چه كنسرته شاخي داشتيد؟

 فراموش نكنيد كه "بنا به گفته خيلي از بزرگان هر هنرمندي بهترين اثر خودشو در دوران جواني خلق ميكند"

اميدوارم كه استاد لطفي خيلي خودشونو درگير اينچنين نقدهايي نكنند و باز هم در ايران كنسرت بگذارند - كه البته اگر من جاي ايشون بودم هرگز در ايران كنسرت ديگري نميگذاشتم-

البته من كه موفق نشدم به اين كنسرت برم اما برخي از دوستان كه رفته بودند واقعاً حرف هاي عجيبي ميزدند مثلاً "كنسرت لطفي اصلاً در حد 25 هزارتومن پول بليط نبود" ....!!!!من كه واقعاً خونم به جوش اومد!!!

ما كه هر روز سنگ اين را به سينه ميزنيم كه ما هنرمنديم، نوازنده ايم ،خواننده ايم، اخلاق و منش هنرمندي داريم واقعاً برازنده ما نيست اينچنين بي احترامي به هنرمند بزرگ و فرهيخته كشورمان.

 لااقل اگر هنرمندان از جانب دولت حمايت نميشن انتظار ميرود كه هنرمندان خود حامي و هوادار هنرمندان ديگر باشند.

"اميدوارم خيلي تند نرفته باشم فقط قصدم  يادآوري برخي از حقايق بود"

 

لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 4:46 |

-با نگاهي به مقاله اي از رسول ترابي-

سال هشتاد و پنج در بردارنده حوادث و اتفاقات تلخ و شيرين فراواني بود.
  

  از آشتي مجدد مخاطبان موسيقي پاپ تا برگزاري هر چند اندك اما مجدد كنسرت هاي موسيقي پاپ، انتشار چند اثر قوي در موسيقي اصيل و پشتوانه سازي براي آينده اين موسيقي، سياست مثبت تر صدا و سيما نسبت به گذشته در مواجهه با موسيقي هاي جديد، گسترده تر شدن شبكه هاي ماهواره اي كه فقط آهنگ هاي ساخت داخل را پخش مي كنند تا درگيري ها آنها با نهادهاي داخلي، مرگ چهره هاي تاثيرگذار در موسيقي ايران، حمايت و محكوميت موسيقي از طرف چهره هاي مطرح سياسي، تغيير كلي مسوولان و اعضاي شوراهاي موسيقي و كارشناسي وزارت ارشاد، حضور خوانندگان زيرزميني و بدون مجوز، حمايت بيشتر از موسيقي هاي ارزشي، عدم رسيدگي و اعتراضات شركت هاي تهيه و توليد و پخش آلبوم هاي موسيقي، نبود قوانين كپي رايت و رايت و كپي و دزدي راحت محصولات موسيقي توسط افراد سودجو و... از اتفاقات تلخ و شيرين و گاه عجيب موسيقي در سالي كه آخرين روزهايش را مي گذراند، بود.سالي كه در فرصت محدودي كه در اختيار داشتيم به حوادث كلي و مهم تر آن اشاره كرده ايم.
 

   بهار

فصل بهار به طور كامل در اختيار و انحصار موسيقي پاپ بود. آلبوم 85 با صداي بنيامين كه در آخرين روزهاي سال قبل به بازار آمده بود، كماكان اولين انتخاب مردمان ايران است. در اين فصل آلبوم هاي موفق ديگر مثل «منو بشناس» با صداي شهاب بخارايي و «تو قسم خوردي به اشكام» با صداي شهرام معصوميان به بازار آمدند كه در ارتباط با مخاطب موفق عمل كردند، اما همزمان با اواسط فصل بهار و شروع تب جام جهاني تمامي تمركزات تقريبا در تمامي حوزه ها به اين سمت رفت و موسيقي هم از اين اتفاق، جدا نبود.فدراسيون فوتبال هم طبق شايعات و واقعياتي كه هر روز مطرح مي شد به تبعيت از ساير كشورهاي حاضر در جام جهاني به ساخت آهنگي با ويژگي هايي كه معرف تاريخ و فرهنگ ايران باشد، برآمد.در اين گير و دار، يكي از خوانندگان تازه مطرح لس آنجلسي آهنگي را با همكاري يكي از مطرح ترين DJهاي جهان ساخت و به عنوان آهنگ و نماينده موسيقي ايران به فيفا عرضه كرد. شايعات هر روزه و هجوم خوانندگاني كه هر كدام جام جهاني را بهترين فرصت براي مطرح كردن خود مي دانستند و سيل آهنگ هايي كه ساخته مي شد ، هر كدام از نهادها و حتي وزارت خانه ها با حمايت اسپانسرهاي مختلف وعده ساخت آلبوم هاي مختلفي را مي دانند، اوضاع عجيب و غريبي را به وجود آورده بود. در اين ميان درگيري سازمان تربيت بدني و فدراسيون فوتبال هم جالب بود. يكي آهنگ امير تاجيك كه با اركستر اوكراين، شعر علي معلم و ملودي و تنظيم بهزاد عبدي ساخته شده بود را آهنگ اصلي و ديگري آهنگ عليرضا عصار كه با شعر شاهكار بينش پژوه و ملودي عليرضا عصار و تنظيم شهداد روحاني موسيقيدان مطرح ايراني را آهنگ اصلي و انتخابي ايران در جام جهاني اعلام مي كرد. جالب آنكه در نهايت امير تاجيك به آلمان اعزام شد، البته نه به عنوان خواننده اي كه آهنگ رسمي تيم ملي ايران را در زمين چمن ورزشگاه اجرا خواهد كرد و آهنگش در آلبومي كه با حضور آهنگ هاي 32كشور حاضر در جام جهاني پخش خواهد شد، بلكه به عنوان خواننده اي در كنار يكي دو خواننده داخلي براي سرگرمي ايرانيان حاضر در جام جهاني و اجراي برنامه هاي فرهنگي در آلمان.تمامي آهنگ هاي ساخته شده نه تنها به بازار عرضه نشدند، بلكه هيچ خبري هم از آنها نشد. تمامي بهار موسيقي در گير و دار تب جام جهاني بود و در آخر نتيجه اي كه برايش حاصل شد، چيزي جز سرخوردگي نبود.
 

   تابستان

تا اواسط تابستان، بازار موسيقي همچنان دوران ركود خود را مي گذارند. آلبوم هاي وعده داده شده، هيچ كدام منتشر نشدند و خوانندگاني مثل عليرضا عصار، رضا صادقي، ناصر عبدالهي و ... همگي به قول هايشان نتوانستند پايبند بمانند. در اين چند سال اخير مردم به سود كنسرت ها و كنسل شدن بدون برنامه آنها عادت كرده اند. 
 در تابستان امسال هم تقريبا هيچ كنسرت بزرگ و مطرحي برگزار نشد و اكثر خوانندگان روزهاي بي كنسرتي را گذراندند. كنسرت هاي انگشت شماري هم كه برگزار شد، يا بسيار شلوغ و بي برنامه بود و جوابگوي هجوم مخاطبان كنسرت نبودند يا شرايط را طوري به وجود آوردند كه خوانندگان و برگزاركنندگان از برگزاري آنها پشيمان شدند. كنسرت هاي رضا صادقي در اهواز و تهران و فرمان فتحعليان در تهران نمونه اي از اين كنسرت هاي بدون برنامه و انتقادساز بودند. در اواخر تابستان انتشار آلبوم «رو در و ديوار اين شهر» با صداي محمد زارع كه تا قبل از آن به نام كيارش قميشي و با آهنگ «وقتي رفتي باز هوا بد شد» شناخته شده بود، بازار موسيقي را تا حدودي از ركود خارج كرد. در روزهاي آخر سال درگيري حراست موسيقي ارشاد با خوانندگان ماهواره اي و وزارت اطلاعات با مسوولان داخلي شبكه هاي ماهواره اي خبر از اتفاقات جديدي در اين حوزه مي داد.
 

   پاييز

فصل پاييز شروع آرامي را به دليل همزماني اوايلش با ماه رمضان و ركود بازار موسيقي، براي جامعه موسيقي به دنبال داشت. شروع آرامي كه در انتها با مرگ بابك بيات به روزهاي شلوغي تبديل شد.
    در اين فصل بازار آلبوم هاي پاپ و سنتي به توازن نسبي رسيد و حضور چند آلبوم با صداي خوانندگان سنتي مثل عليرضا افتخاري، همايون شجريان و حسام الدين سراج رونق دوباره اي را به بازار موسيقي سنتي و دوستداران موسيقي اصلي ايراني داد. همزمان با عيد فطر كه معمولا هر ساله از شلوغ ترين روزهاي ارائه آلبوم هاي تازه به بازار است، كماكان هيچ آلبوم پاپ تازه اي به بازار نيامد تا همچنان بدقولي خوانندگان پاپ ادامه پيدا كند. در اين ميان آلبوم هايي نيز كه به بازار آمدند به رغم انتظاراتي كه از آنها مي رفت، چندان موفق نشان ندادند.
 آلبوم هاي علي لهراسبي و علي تفرشي كه با سابقه و پشتوانه اي كه از جهت پخش و حضور در رسانه ملي داشتند، اميدهاي بيشتري را جهت فروش به شركت هاي پخش كننده آثارشان مي داد.همزمان با اواخر آبان ماه، مجددا مشكل كبدي بابك بيات وضعيت جسماني او را به هم ريخت و حتي او را به كما فرو برد. بستري شدن دوباره او در ICU و نياز او به پيوند كبد روز هاي خوبي را براي جامعه موسيقي نويد نمي داد، اتفاقي كه در نهايت منجر به از دست دادن يكي از اضلاع دو مثلث موسيقي معرض ايراني و تاثيرگذار دهه 50 و از بزرگ ترين استادان و آهنگسازان موسيقي ارزشي پاپ شد.
   

 زمستان 

 آخرين فصل سال هشتاد و پنج اوج و فرود هاي زيادي را براي جامعه موسيقي به همراه داشت، از فوت پرحاشيه ناصرعبداللهي تا مرگ پرويز ياحقي از استادان برتر موسيقي اصيل ايران و بهترين و صاحب سبك ترين نوازنده ويلن ايراني تا انتشار آلبوم هاي جديد عليرضا عصار با حال و هوايي متفاوت از موسيقي كه از او انتظار مي رفت و رضا صادقي و آلبوم جديد و آخرين آلبوم زنده ياد ناصر عبداللهي تا كلاس هاي آواز محمدرضا شجريان كه بالاخره به واقعيت پيوست و استاد به آرزوي ديرين خودش كه شناسايي صداها و استعدادهاي ناب در موسيقي اصيل ايراني براي پشتوانه سازي براي آينده اين موسيقي ريشه دار، رسيد تا انتشار آلبوم ششم امين ا... رشيدي از ديگر استادان موسيقي ايراني تا آماده شدن و در شرف انتشار قرار گرفتن موسيقي ها و سمفوني هاي مربوط به پيامبر اكرم(ص) كه به مناسبت نامگذاري امسال به نام مباركشان تهيه شده اند تا انتشار آلبوم هاي مذهبي فراوان و اصولي منطبق با واقعيات در ايام عزاداري طي ماه محرم، تعدادي از مهم ترين رخداد هاي تلخ و شيرين زمستان امسال بود.اميدواريم در سال جديد و در ده سالگي موسيقي پاپ و حضور چهره هاي جديد در موسيقي اصيل و با تصويب قوانيني در حمايت از منتشركنندگان آلبوم هاي موسيقي و فضاي تبليغي مناسب بازار و كيفيت محصولات موسيقي پيشرفت قابل ملاحظه اي داشته باشد.
   

 پرفروش هاي 85

 در بين پرفروش ترين سال هشتاد و پنج آلبوم هاي موسيقي پاك جايگاه هاي بيشتري را به خود اختصاص داده اند. آلبوم بنيامين 85 كماكان پرفروش ترين آلبوم و از ركورد هاي چند سال اخير فروش آلبوم هاي موسيقي بود و بعد از آن «رو در و ديوار اين شهر» با صداي محمد زارع، «با ستاره ها» همايون شجريان و «ماه خراسان» و «صياد» با صداي عليرضا افتخاري، «چي شده» با صداي بابك جهانبخش، «Sunboys» با صداي گروه پسران آفتاب، «وايسا دنيا» با صداي رضا صادقي، «ماندگار » با صداي ناصر عبدللهي و «ايستگاه اول» با صداي گروه واران، ده آلبوم پرفروش امسال بودند. ضمن اينكه آلبوم هاي «نهان مكن» با صداي عليرضا عصار، «ادبياتي ديگر» با صداي شاهكار بينش پژوه، «مثلث» علي لهراسبي و «تو كجايي همه عشق ها» با صداي علي تفرشي از آلبوم هايي بودند كه نتوانستند انتظار شركت هاي پخش را برآورده كنند و ناموفق نشان دادند.

-----------------تحليل فاجعه براي موسيقي هنري ايران با توجه به وقايع موسيقي سال ۸۵

آن چيزي که واضحه جا خالي کردن موسيقيدانان موسيقي ملي و اصيل يا سنتي در سال ۸۵.

بنيامين بهادري

استاد بنيامين بهادري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همانطور که مي دانيم  پرفروش ترين کار در زمينه موسيقي در سال ۸۵ آلبوم جناب استاد بنيامين بهادري که از کودکي يعني همون ۱۹ سالگي گيتاري تهيه کردند و در همان روزها کار خود را به طور حرفه اي آغاز کردند و پس از سالها تمرين و ممارست و يادگيري ۴  / ۵  آكورد پا به عرصه موسيقي گذاشت-دمش گرم-

و اما هيچكي مثله تو نميتونه ......

حالم بده حالم بده حالم خيلي افتضاحه...

رمز موفقيت استاد بهادري

۱-استفاده از شعر هاي زيبا و پر محتوي

۲- آهنگ سازي قوي وهارموني دقيق

۳-استفاده از مدلاسيون هاي به موقع و تاثير گذار

و از همه مهمتر ۴- عينك دودي  گردن بند  ژل و ته ريش به منظور انجام برخي از عمليات هاي اداري.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بحث جدي تر و اصل ماجرا

فاجعه براي موسقيدانان هنري ايران براي اينكه نياز مردم را نميتونن برآورده كنند تا اينكه استادان بزرگ نظير استاد بهادري دست به كار ميشن و خودشون، كامپيوترشون و نرم افزاراشون رو به زحمت ميندازند .

بابا بجنبيد آلبوم جديد بنيامين در راههههههههههههههههه باز هم بايد۱ سال ديگه زمزمه هاي مردم و نوارهاي تو ماشينشون رو تحمل كنيم.هيچوقت يادم نميره روزي كه ميخواستم برم دانشگاه و امتحان داشتم سوار اتوبوس شركت واحد شدم و راننده محترم از جيب مبارك خودشون ضبطي براي اتوبوس شركت تهيه كرده بودن و نوار استاد بنيامين رو گذاشته بودن و خودشون و بقيه مسافرا با هاش زمزمه ميكردن و من هم مات و مبهوت از شيشه اتوبوس بيرون رو نگاه ميكردم و آرزو ميكردم هرچه زودتر پياده بشم!

به هرحال اين پست رو گذاشتم كه حواسمون باشه آلبوم جديد در راهه و همين طور نرم افزارهاي ديجي جديد كه بزرگترين دشمن براي موسيقي به شمار ميره وارد  بازار ميشه.

آرزو ميكنم موسيقي ملي و سنتي ما از ايني كه هست كمرنگ تر نشه و به جاي نقد از نو آوري ها در زمينه موسيقي سنتي ، فعاليت و تلاش و كار بيشتري بكنيم و راه بزرگاني چون استاد عليزاده روالگو و پيشه خود قرار دهيم.باشد كه روزي رسد كه موسيقي روز بازار و از همه مهمتر جوان پسند ما از نوع موسيقي هنري ملي ايران باشد.سخن كوتاه ميكنم.بـــــــــــــــــــــــــــدرود

 

لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 5:33 |

 

ه.ا.سايه

پرويز مشكاتيان:

سايه ام، ديوار بودم كاشكى
تكيه گاه يار بودم كاشكى
سايه، در ايام شباب، اين چُنين مرواريدگونه، كلمات را كنار هم مى نشاند، حالا كه ديگر مگو و مپرس.
زندگى زيباست اى زيباپسند
زنده  انديشان به زيبايى رسند
آنقدر زيباست اين بى بازگشت
كز برايش مى توان از جان گذشت
مردن عاشق نمى ميراندش
در چراغ تازه مى گيراندش
باغ ها را گرچه ديوار و درست
از هواشان راه با يكديگر است
شاخه ها را از جدايى گر غم است
ريشه هاشان دست در دست هم است
و در همين مثنوى كه الوانى است و بى بديل، پير رند ما ادامه مى دهد:
سال ها بگريستم با چشم جان
تا نگريد هيچ چشمى در جهان
وين جهان دردمند تيره روز
مى تپد در اشك و خون خود هنوز
سايه در تغزل بى ترديد حافظ زمان است، زبان او به بيان رسيده و زيبايى به سادگى هرچه تمام تر در كلام او به بار نشسته است.
از روى تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازى خونين
بازيچه ايام دل آدميان است
خون مى چكد از ديده در اين كنج صبورى
اين صبر كه من مى كنم افشردن جان است

از دوران كودكى با سروده هاى او آشنا بودم، يادم هست كه گاليا كه سروده شده بود من در نيشابور چندم دبيرستان خيام بودم. دبيرستان خيام رياضى مى آموخت و البته نيشابور هميشه علاقه مندان پروپاقرص ادبى نيز داشت.نمى دانم دبير ادبيات مان هنوز زنده است يا نه، ولى گاليا را يك روز در كلاس برايمان خواند. بى اندازه تحت تاثير قرار گرفتم و از آقاى ادبيات خواهش كردم اجازه دهد از روى آن نسخه اى يادداشت بردارم. وقتى به خانه رفتم و براى پدرم خواندم، مژگانش به گونه هايش دويدن گرفت.
سال هاى بعد كه به هنرهاى زيبا آمدم، از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى كه مديريتش را استاد نازنينم دكتر داريوش صفوت عهده دار بودند به جشن هنر شيراز رفتم و در مهمانسراى شيراز براى اولين بار سايه را از نزديك ديدم. در نگاه هاى اول بسيار مغرور، بسيار به خويش مطمئن و نيز كم حوصله به نظر مى آمد. ولى بعدها كه افتخار هميارى و همگامى را در راديو با او داشتم، دريافتم كه در پشت آن نگاه مغرور، روحى به غايت و نهايت لطيف و آرام و پاك نهفته است. گروه شيدا و گروه عارف دو گروهى بودند كه به اصطلاح از بچه هاى ما تشكيل شده بودند. نام عارف را به ياد و خاطره عارف قزوينى، آهنگساز و شاعر ميهنى دوران مشروطيت، سايه براى گروه ما برگزيد.
   
بعد از آن در گلچين هفته در كنارش و زير سايه اش بوديم، سايه، خانه اى در خيابان كوشك داشت كه اغلب اوقات در آنجا دور هم جمع مى شديم. مى توانم گفت كه مامن هنرمندان بود خانه اش.
طرح خانه را هم خودش داده بود و تا آنجا كه به ياد دارم از طرح زيبايى برخوردار بود. در حياط خلوت خانه ارغوان كوچكى با دستان خودش كاشته بود كه اكنون ديگر درخت تناورى بايد شده باشد. بعد از اينكه بچه هاى سايه آهنگ رفتن را از اين ديار كردند، سايه و آلما (همسرش) نيز به دنبال آنان روانه آلمان شدند، خانه را نيز فروختند، سايه مى گفت، روزى براى تسويه حساب به آنجا رفتم شركتى شده بود. همين طور كه نگاهم به حياط  خلوت رفت، ارغوان را ديدم، پيش از آنكه نگاهمان تلاقى كند صندلى را جابه جا كردم، چون اگر مرا مى ديد بى گمان گلايه مى كرد كه چرا تنهايش گذاشته ام.

حالا هم گاهى مى رود به خيابان كوشك و از گوشه و كنار، ارغوان را نگاه مى كند، مى بايست با سايه زندگى كرد تا به ظرافت هايش پى برد.ظرافت هايى كه بسيارند و البته او براى نماياندن آنها هيچ اصرارى ندارد.ما اعضاى گروه عارف و شيدا، روز ۱۸ شهريور،۵۷ از راديو استعفا كرديم به خاطر اعتراض به كشتار ۱۷ شهريور ميدان ژاله.

سايه با ما استعفا كرد. او رياست موسيقى راديو را كه عهده دار بود. همگى كانون چاووش را پى افكنديم كه سال   ها هم در آنجا زير سايه اش بوديم و مى آموختيم تا آنجا نيز مهر و موم شد و هر كدام به راهى و ديارى رفتيم تا اكنون. به گذشته كه بازمى گردم، خيلى دلم مى گيرد. چه آرمان ها و چه آرزوهايى داشتيم. مدينه فاضله را در چندقدمى مان مى ديديم.
يك روز در آلمان (دوسلدورف) در بوگا (باغ گل)، اركسترى بزرگ از جوانان را ديدم كه از همان محله بودند. با چه لباس هاى زيبايى، چهار فصل ويوالدى را مى نواختند، چقدر باشكوه بود، گفتند موزيسين ها از مهدكودك كه موسيقى مى آموزند در دوران دبستان، دبيرستان، دانشگاه، اركسترهايى كه در محله شان برپاست روزهاى يكشنبه در پارك محله خودشان مى نوازند و مردم محله هم آنان را مى شنوند، اين گونه هست كه استعدادها نمودار مى شوند، خود مى نمايانند و بهترين ها به اركسترهاى بزرگ رهنمون مى شوند.من هم عين حسن مشكاتيان آن روز كه گاليا را برايش مى خواندم، مژه هايم به گونه ام مى دويد، به ايران كه آمدم به چاووش رفتم كه فيلم آن روز را براى چاووشيان بگذارم كه ببينند، ولى با يك در بسته مهر و موم شده رو به رو شدم.

گناه ما اين بود كه با شهريه بسيار اندك، به بچه هاى بااستعداد اين سرزمين، موسيقى  مادرى شان را مى آموختيم، در جريان انقلاب هم، كم اذيت  و آزار نشده بوديم. الان كه سال  ها از آن تاريخ مى گذرد هنوز همه مان در حيرت به سر مى بريم. حالت سيلى خورده اى را داريم كه هنوز به جرم خود واقف نشده ايم.

ه.ا.سايه    

به قول سايه :


گذشت عمر و به دل عشوه مى خريم هنوز
كه هست در پى شام سياه صبح سپيد

 از صميم دل دوستش داريم، او پدر معنوى گروه عارف است. الان كه در ايران است مى بينمش ولى هميشه هر كجاست خدايا به سلامت دارش.

 


 

تقديم به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى ايران كم جان حركت مى كرد

تا تو با منى

محمدرضا لطفى:
 
نوشتن در مورد سايه بزرگ ترين شاعر غزل سرا و شعر نو ايران كارى است بس دشوار. يك عمر زندگى اجتماعى و سياسى پربار در كنار حوادث ناگوار تاريخ معاصر كشورمان، خونبارى اين رودخانه عظيم زندگى از سال هاى نوجوانى، ياس ها و اميدها و در يك كلمه ناهموارى و نابرابرى و بى عدالتى همه و همه لياقتى را مى طلبد كه سايه و ديگر متفكرين متعهد اين مرز و بوم را به قهرمانان ملى تبديل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگى حاصل تمامى تلاش هاى اين عزيزان بود و سايه را بحق مى توان يكى از ستون هاى پرفروغ اين روشنايى دانست. مردى كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كارى نداشت و خود مى گويد:

«تا تو با منى زمانه با من است
بخت و كام صد جوانه با من است» 
  
اما تنها انسان عاشق كه غرورهاى كاذب و منيت هاى فردى در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام اين همه كار و وظيفه انسانى است. نه افرادى كه با شتابى تخريبى مى آيند و مى روند و در نهايت در گوشه عزلت مى مانند تا دستى برآيد و آنها را دوباره به جريان عظيم رودخانه خداوندى سوق دهد.

ابتهاج عزيز را كه من عاشقانه مى ستايم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترين تاثير را داشته و من خوشبختانه اين شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر اين عزيزان نفس هاى حق طلب آنها را به جان دريافت دارم. براى من هرگز مهم نبود كه ايده ها و نگرش اين دوستان و ديگر انديشه ورزان در كجاى فصل هاى ارزش گذارى شده يا نشده قرار مى گرفت، براى من مهم اين بود كه چقدر اين متفكرين عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند. خوشبختانه من اين افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانى با كسانى همزيستى كنم كه دردها و رنج ها و توانايى ها را تجربه كرده بودند و هميشه به من درس هايى داده اند كه ديروز را بشناسم و امروز را زندگى كنم و فردا را حقيقى تر تصوير نمايم. من سايه را در پيوند شعر و موسيقى يافتم، نه در سايه سياست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمايه، خيلى اتفاقى من با ايشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف ميل باطنى ام به پيشنهاد شادروان جواد معروفى كه به من يك ترم درس آهنگسازى در فرم هاى ايرانى ياد مى داد به راديو ايران ميدان ارگ رفتم. آلودگى فضاى بيمار روابط بين نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران راديو به عنوان بزرگ ترين مركز تبليغات رژيم تحميق كننده مردم پاى مرا به اين محيط بريده بود اما هنگامى كه استادى مرا به سويى سوق مى دهد حتماً حكمتى در آن است كه بايد به جان پذيرفت، آن هم استاد والايى همچون جواد معروفى كه پدرى چون استاد كامل موسى معروفى داشت.

روزى را كه به راديو رفتم هرگز فراموش نمى كنم. آن زمان ايشان مسئول موسيقى گل ها بودند و من از برنامه هاى گل ها و تغييراتى كه در آن شده بود نه لذت مى بردم و نه كيفيت موسيقايى توليدات از ارزش هنرى كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بيشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ويولن ها و سنتورهاى آنچنانى بود و در لابه لاى آن برنامه هاى بسيار خوب نيز گاهى توليد مى شد كه ماندگار و ارزشمند بود. شعر برنامه هاى گل هاى زمان سايه بسيار پربارتر شده بود و گويندگان شعر اشعار را با معنى و تاكيد درست ترى مى خواندند و در قياس با برنامه هاى گل هاى دوره مرحوم پيرنيا كه بيشتر اشعار عرفانى بود، سايه به شعرهاى اجتماعى تر توجه بيشترى مى نمود. هنگامى كه از سايه علت كم بضاعتى موسيقى را پرس وجو شدم، ايشان فرمودند كه : «هنگامى كه من مسئول برنامه گل ها شدم بيشتر موسيقيدانان و بخشى از مديران وقت سر مخالفت و ناسازگارى را شروع كردند و مى توان گفت كار با من را به نوعى منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه هاى گل ها را عوض كردم تا كار توليد موسيقى متوقف نشود!»

بايد اشاره كنم كه اين تغيير مديريت مصادف بود با ادغام راديو كه تحت مديريت سياسى وزارت اطلاعات انجام وظيفه مى كرد كه با تلويزيون قطبى كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سياسى) آن را با توانايى تخصصى خود راه انداخته بود، ادغام گرديد. ادغام راديو و تلويزيون كه سكاندار آن از شرافت كارى و حرفه اى برخوردار بود، همه چهره موسيقى و همه چهره  برنامه هاى فردى و هنرى را نسبتاً تغيير داد كه اگر بخواهيم منصفانه برخورد كنيم من همواره گفته ام كه اگر رژيم گذشته تعداد بيشترى مانند قطبى ها داشت سير حوادث تاريخ معاصر ايران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم مى خورد.

هنوز بعد از سال ها راديو و تلويزيون از نظر فنى، ادارى با همه نارسايى ها و بلاهايى كه مديران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژى تصويرى و صوتى با زحماتى كه مسئولان و گردانندگان كنونى در اين ساليان كشيده اند بهتر از بقيه سازمان ها كار مى كند.
به هر حال ه.الف. سايه در چارچوب ادغام راديو و تلويزيون اين مسئوليت خطير را پذيرفته بود. آن روز كه به ديدن ايشان به راديو رفتم خيلى عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فريدون شهبازيان روى صندلى پيانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقاى معروفى از من خواهش كردند كه به ديدن شما بيايم تا راجع به تصنيف «بميريد، بميريد» مولانا صحبت كنيم.
محافظه كارى و هوشيارى سياسى ايشان در يك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه اين اخلاق ذاتى اوست. پس از سئوالاتى كه ايشان از من نمودند او را انسانى مستحكم، دقيق و با وسواس ديدم و اين نقطه اميدى بود كه دل مرا در جهت كار با ايشان محكم نمود. طى ضبط اين تصنيف كه خواننده اى آن را مى خواند دوستى و الفت ما محكم تر شد و  اين گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ:
«از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود»
 
چرا اهميت سايه در مديريت موسيقى راديو ايران اين گونه پررنگ و تاثيرگذار شد؟ با اينكه بعضى از موسيقى نوازان راديويى بر اين باورند كه سايه بخش توليد راديو را «شجريان خانه» نموده بود و تقريباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامى مى گذارد و اين خود رنجى در دل بعضى از همكاران آن زمان ايجاد نموده بود اما سايه اين كار را آگاهانه انجام مى داد چرا كه مى انديشيد شجريان پرچمدار موسيقى اى خواهد شد كه ما امروزه بدان موسيقى هنرى دستگاهى يا رسمى خطاب مى كنيم. متاسفانه در شرايطى كه موسيقى راديو داشت تغيير بنيادى مى كرد و مى رفت، تا با حضور اين خواننده زحمت كش رونق جاودانه ترى پيدا كند، ايشان سر ناسازگارى گذاشت و به خاطر ازدياد دستمزد مالى كه به تازگى با تلاش سايه افزايش غيرمترقبه يافته بود همكارى با واحد موسيقى را تقريباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه هاى ويژه مخصوص شركت مى جست. سايه با افزايش توليدات در بخش موسيقى اركسترى و سنتى و به خصوص تهيه برنامه «گلچين هفته» در فاصله چند سال اثر زيادى در روند پيشرفت موسيقى گذارد.
چند روز قبل از اينكه پست مديريت توليد موسيقى را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنيد اين مسئوليت مى تواند به پيشرفت موسيقى ايرانى از هر دست كمك شايانى نمايد. من نيز اين قول را به ايشان دادم و با تشكيل گروه شيدا و بازسازى آثار قدما و نزديك نمودن استاد نورعلى برومند و استاد عبدالله دوامى به ايشان سرفصل جديدى براى اين گونه از موسيقى ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم اين حركت را به سمت نوع ديگرى از موسيقى تغيير داد. با آمدن من به راديو و تشكيل گروه شيدا و كار ممتد، ابتدا عليزاده و سپس مشكاتيان و شكارچى از مركز حفظ و اشاعه كه ديگر بدان مركز حبس و افاده موسيقى لقب داده بودند استعفا كرده و به راديو آمدند و گروه عارف را تاسيس كردند و اين گونه تيم كارى ما در اين نوع از موسيقى كامل تر شد كه همه اين اتفاقات بى نظير تحت سياست هاى فرهنگى مدير توليد موسيقى يعنى سايه رخ مى داد. شجريان يكه تاز آواز ايران، ناظرى اميد آينده اين هنر به همراه خانم اخوان،  سيما بينا، رضوى سروستانى و استاد بى بديل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضاى عاشق گروه شيدا و عارف تركيبى را به سرپرستى اميرهوشنگ ابتهاج (سايه) فراهم آوردند كه مى توانست يا بهتر بگويم توانست حداقل تا سال هاى شصت سكاندار حركت مترقى موسيقى گردد. مديريت، احترام به موسيقيدانان، نگرش اجتماعى، علو طبع و منش خانوادگى ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بيشترى برخوردار شويم. سايه همچون پدرى است كه همه ما را به هم متصل مى كند و از آن زمان كه اين نقش را بنا به ضرورت هايى از دست داد اين دو گروه از هم پاشيده شدند.
اگرچه در مراحلى ايشان تلاش كرد تا چاووشيان اوليه را سرجمع نموده و تشويق به كار كند اما جلاى وطن دو يار دبستانى (من و حسين عليزاده) و مركزيت دستگاه سپر اقتدار، شجريان به همراه پرويز مشكاتيان كه بستگى فاميلى هم پيدا كرده بودند و تشكيل گروه كامكارها كه بيشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعيين كننده عدم تداوم دو گروه شيدا و عارف شد. دلسوزى آنگاه كه خرد نقش روشنى دارد مى تواند به هر جريان هنرى و فرهنگى كمك شايانى بنمايد. با اينكه سايه در آن زمان به عنوان مدير كارگزينى سيمان تهران از حقوق و مزاياى زيادى برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسيقى آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسيقى را كه در كشتى نسبتاً كهنه اى در امواج اجتماعى سرگردان بود به ساحل مطمئنى هدايت كرد. پنج سال فعاليت ممتد يعنى از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهى بود اما گروه كارى واحد توليد موسيقى با بودن هنرمندانى مانند فرهاد فخرالدينى، فريدون شهبازيان، شادروان فريدون مشيرى كه بيشتر برنامه هاى گلچين هفته را با سايه به نظم در مى آورد و همچنين با حضور صدابردارانى چون جهان فرد، حقيقى، امينى، فخيمى و عسگرى و به دنبالش شوراى شعر، با وجود شاعرانى بزرگ همچون سيمين بهبهانى و موسيقيدانان ارزنده شوراى موسيقى مانند حنانه، تجويدى، ملاح و ديگر همكاران ادارى، جريانى را هدايت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نيز سايه و تيم هجده نفره موسيقى موج نو راديو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانى و مديريت دوستانه ايشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه اين جريان سازنده به دلايل واهى و بيشتر عامه پسندانه ضربه ديد و بسته شد و اين گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند.
سايه هر روز غريب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حياط خانه اش كه بيش از چند متر با ايوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعرى كه به پاس دوستى و عشق مان به بهانه من سروده مى گويد:

  «چه غريبانه تو با ياد وطن مى نالى
من چه مى گويم كه غريب است دلم در وطنم»

خوشبختانه با تغييرات اجتماعى و باز شدن فضاى هنرى و فرهنگى پس از خاتمه جنگ ويرانگر عراق با ايران، سايه نيز در زمينه كارهاى تخصصى خود فعال تر شد و در مشاوره هاى خصوصى و گاهى ادارى در رابطه با موسيقى، نقش پررنگ ترى يافت. من متاسفم كه خيلى از اين عزيزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفيت و آرامش فكرى و روحى كارشان را تداوم دهند. سختى ها و گاهى بى مهرى ها چنان روح هنرمند را آغشته درد مى كند كه توان و قدرت انجام و پايان را از او مى گيرد. به نظر امروز افراد بيشترى در حكومت متوجه اين نارسايى هاى فرساينده شده اند و اميدوارم اين نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كليه انديشه ورزان و دلسو زان به كشور ايران از هر گروه بتوانند در چارچوب مليت، عشق به حفظ تماميت ارضى ايران عزيز نقش و جايگاه درست ترى بيابند. امروزه اگر افسردگى كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهاى خلاقه در ماشين اماها و احتياط ها گير كرده بتواند به حركت در آيد مجدداً كارستانى مى شود. هنرمند نمى تواند به خاطر كاغذ بازى ها و امور بوروكراتيك (سلسله مراتب ادارى) گرفتار آيد. بيشتر تهيه كنندگان موسيقى يا كنار رفته اند يا ورشكست شده اند و موسيقى نوازان نيز خود به تنهايى نمى توانند سرمايه گذارى شخصى نمايند. به خصوص اينكه ديگر تاب و توانشان به حداقل كاهش يافته. اگر در نظامى هنرمندان كه هنرشان شور زندگى را به حركت مى اندازد و روان مردم را پالايش مى دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانيد آسيب زيادى به نظام مى خورد.
۲۸ سال درد و رنج ممتد فيل را از پاى مى اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانى كه جانى دارند، از بقاياى عشق باطنى و چشمه جوشان درونى آنها است و بس. تجربه هنرى، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پيدا و پنهان بايد در عرصه تعليم و زندگى به جوانان منتقل شود. اگر سايه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند مى دانيد چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالى، روح و روان دچار بيمارى و افسردگى و در يك كلام تداوم زندگى غيرقابل تحمل  تر مى شود و جامعه اى كه از نظر روانى دچار چنين بحران هايى مى شود آينده روشنى را براى فرزندان خود رقم نمى زند. «بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال كنند و بالاخره روزى فرا رسد كه بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر كوير فاصله اى نباشد و اتحاد معنى دوباره خود را بيابد.»

خبر جدید:
حسين عليزاده نامزد دريافت جايزه گرمي شد
 
اثر "حسين عليزاده" به عنوان يکي از آثار نامزد دريافت جايزه بخش موسيقي سنتي ملل چهل و نهمين دوره "گرمي" انتخاب شد.
 
به گزارش خبرنگار مهر ،اين اثرکه "به تماشاي آب‌هاي سفيد" نام دارد حاصل همکاري مشترک عليزاده با گاسپاريان است که کنسرت آن هم دو سال پيش درفضاي بازکاخ نياوران برگزار و آلبوم و سي دي آن هم از سوي انتشارات هرمس به بازار موسيقي عرضه شده است.
پيش از اين آلبوم هاي"غزل" (کيهان کلهر) و "فرياد"، حاصل همکاري شجريان، عليزاده، کلهرو همايون شجريان نيز به بخش پاياني اين جايزه راه يافتند، اما جايزه نهايي را به دست نياوردند.
گرمي در حال حاضر 108 رده در 30 ژانر مختلف موسيقي از سنتي تا مدرن و پاپ و جاز داردو و برندگان هر بخش هم از طريق راي دادن اعضاي انجمن حرفه اي آکادمي ضبط که نهادي مدني و پرطرفداردر صنعت ضبط موسيقي آمريکا است، برگزيدگان را انتخاب ومعرفي مي کنند.
جايزه گرمي معتبرترين جايزه موسيقي در جهان است و از آن به عنوان اسکار موسيقايي ياد مي‌شود. مراسم گرمي امسال، 11 فوريه 2007 ( 22 بهمن ) در لس آنجلس برگزار و از طريق شبکه سي بي اس به صورت زنده پخش مي شود.

لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 6:52 |

 

محمدرضا لطفي پيش و بيش از آن كه نوازنده و آهنگسازي چيره‌دست باشد، پيري است راهنما و مرشدي قديم. بيش از بيست سال از ايران دور بود و سرانجام در واپسين روزهاي سال 84 به ايران بازگشت و

M.R.LoTfi بازگشت او، رخدادي پرسروصدا بود.

او خود هرگز اهل جنجال نبوده و نيست، اهل كنج صبوري گرفتن و

گوشه عزلت گزيدن هم نيست و پس از سال‌ها با كوهي از تجربه

بازگشته است تا دوباره به آموختن شاگردان بپردازد و... آواي شيدا

اين روزها هر روز شلوغ است و گاه پاتوق آنها كه مي‌خواهند حرف تازه‌اي از موسيقي بشنوند. ماه گذشته در يك روز سه‌شنبه به دانشگاه هنر رفت تا در تالار فارابي و در حضور خيل دانشجويان و علاقه‌مندان موسيقي ايراني سخن بگويد. سخنراني او بسيار مورد استقبال قرار گرفت و مشتاقانه به پرسش‌هاي دانشجويان پاسخ گفت. شايد بتوان گفت در اين متن، بخشي از مانيفست لطفي در زمينه آموزش و پيوند اجزاي موسيقي ايراني كه شكل ويراسته آن سخنراني است نهفته باشد.


هنگامي كه ما از ملتي يا كشوري واحد سخن مي‌گوييم، در اصل از حفظ تماميت ارضي و جغرافيايي، حفظ و حراست ذخائر كشور، و نگاهداري از هنر و فرهنگ مرز وبومي كه ميراث تاريخي و قومي ما است، سخن به ميان آورده‌ايم.


امروزه وقتي از اروپاي واحد يا آمريكاي واحد با (بيش از 50 ايالت) صحبت مي‌كنيم، منظور ما دربرگرفتن منافع همه آحاد كشور و رعايت تمامي يك ملت در همه وجوه آن است.


ايران به عنوان يكي از بزرگترين كشورهاي منطقه نيز كه دربرگيرنده گروه‌هاي قومي نژاد آريايي به شمار مي‌آيد، نمي‌تواند بيرون از تعريف داده شده بالا باشد. با اين تفاوت كه درجه رشد تاريخي هر يك از اين كشورها با يكديگر، بنا به دلايل مختلف متفاوت و سطح رشد هر يك، تابعي از عوامل گوناگون است.


اختلاف سطح رشد استان‌هاي گوناگون ايران در بعضي از بخش‌ها چنان است كه تفاوت‌هاي فرهنگي عمده‌اي را پديد آورده است. اين تابعيت رشد كه مبتني بر اقتصاد و شرايط جغرافيايي و حوادث تاريخي و پاره‌اي فاكتورهاي ديگر مي‌شود، تفاوت فاحشي را بين ما ملت ايران بوجود آورده است. امروز با گذشت هزاران سال براي هر يك از استان‌هاي ما سنتي، آئيني، پيشينه‌اي، گويشي، زباني، فرهنگي و هنري و در بعضي از مناطق مذهبي و اعتقادي وجود دارد كه مردم اين مناطق از آن پاسداري مي‌كنند و اين پاسداري كه تابعي از دريافت‌هاي هر استان به شمار مي‌آيد، مسلما حق طبيعي مردماني است كه در آن زندگي مي‌كنند. اگر بخواهيم براي همه اين استان‌ها يك مشخصه بارز را در نظر بگيريم، بايد بگوييم حفظ تماميت ارضي بزرگترين دستاورد مردم غيور و سلحشور ايران است.


سوال اين است: آيا حفظ تماميت ارضي ايران، بدون اعتقاد به ملت يعني مذهب، آئين، زبان، تفكر، هنر، فرهنگ و عرفان امكانپذير است؟ و آيا رعايت و احترام به يكديگر؛ در يك كلمه بدون همدلي و همفكري مشترك و شور و مشورت وجود خواهد داشت؟ مسلما خير.


امروز اگر تازه اروپا مي‌رود تا رسما واحد شود، بدين خاطر است كه از تمامي اين محسنات مشترك برخوردار است و همه كشورهاي اروپايي در فاصله كمتر از 50 سال با كمك نيروهاي مولد، اين كشورها و كمك مستقيم كشورهاي مرفه‌تر، همگي در صنعتي شدن و بعدها در تعاريف علمي و هنري و حتي فرهنگي به همگوني رسيدند كه اين عامل خود وحدت اقتصادي و سياسي و هنري و فرهنگي و حتي وحدت مذهبي تمامي كشورهاي قاره اروپا را رقم زده است.


رسيدن به وحدت ملي تابعي از درجه رشد و دريافت درست مردمي است كه در يك پهنه جغرافيايي خاص زندگي مي‌كنند و با يكديگر در هارموني هستند. اولين دستاورد اين هارموني، دوستي و صلحي است كه ميان آنها رخ مي‌دهد و اجازه نمي‌دهد تا به خاطر تفاوت‌هايشان، درگيري خصمانه‌اي رخ دهد و علاوه بر آن خرد جمعي و رهبري مركزي و شركت مستقيم آنها در اين رهبري نمي‌گذارد روابط مردم مسلحانه شود.


در اين هارموني چند عامل مهم وجود دارد؛ وحدت مذهبي كه بر پايه احترام متقابل اعتقادات شكل مي‌گيرد، فرهنگ و هنر و احترام گذاشتن به هر يك از آنها را مي‌توان بارزترين و پررنگ‌ترين آنها دانست.


اگرچه مذهب رسمي ما شيعه است، اما احترام به اهل تسنن، ارامنه، يهوديان، آسوريان، زرتشتيان، سلسله‌هاي مختلف عرفاني و همه و همه، عوامل مهم وحدت ملي ما و حفظ تماميت ارضي ما محسوب شده و مي‌شود. اينكه تركمن‌ها، بلوچ‌ها و گيلاني‌ها، مازندراني‌ها، فارس‌ها متفاوتند، نبايد بگذارد كه وحدت عمل ما تضعيف شود.

اينكه هنر هر يك در چارچوب اعتقادات ملي‌شان گوناگون است، نبايد بگذارد كه اكثريت، حقوق آنها را خداي ناكرده ضايع كند. اينكه زبان بعضي از استان‌ها متفاوت است نبايد رنجشي براي ما مركزنشين‌ها پديد آورد، اينكه رنگ مردم بعضي از استان‌هاي ما تيره‌تر از گيلاني‌هاست نبايد باعث تقابل مردم اين مرز و بوم شود، اينكه در مذهب رسمي ما بنا به سنت جهان انسان در بعضي از عرصه‌هاي فرهنگي و هنري متفاوت ارزيابي و تبيين ديني، فلسفي مي‌شود، نبايد گذاشت كه مراسم زار بندرعباس تعطيل شود. مي‌خواهم بگويم كه ما، در چارچوب تاريخ كشورمان هميشه با هم متفاوت بوده‌ايم. اما عشق به هنر و فرهنگ ايران به وحدت كمك شاياني كرده است. بين ما تقابلي نبوده و نبايد باشد. در يك جمله كوتاه، ما تنها در همين تماميت ارضي متفاوت بوده‌ايم و همين تفاوت است كه هنر و فرهنگ ايران را چنين رنگين، غني، پرمحتوا و زيبا كرده است.


برايتان مثال مي‌زنم، نگاه كنيد به فرش ايران و گليم‌هاي زيباي آن. فرش تبريز، اصفهان، كرمان، قم، بيرجند، سبزوار، كردستان، بلوچستان، همه اين نمونه‌ها، بخاطر سليقه هنري و فرهنگي و گاهي حتي سليقه مذهبي و عرفاني با هم بسيار متفاوتند، اما ما با فرهنگ‌هاي گوناگون آنها را خريداري و خانه‌هايمان را فرش مي‌كنيم.


اگر چنين است پس چرا در عرصه‌هاي ديگر هنري، گاهي تنگ‌نظر، بحران‌زده و نگران مي‌شويم و در يك كلمه، مي‌ترسيم. از شروع انقلاب 57 قرار بود ملت ما با وحدت كلمه و با وجود همه تفاوت‌هايشان كه در اين مقدمه قيد شد، كشور را بسازند. در سال اول انقلاب مگر ما براي موسيقي جدي (از همه دست) منعي داشتيم. راديو از همه نوع موسيقي خوب با كيفيت استفاده مي‌كرد. حتي <راديو دريا> موسيقي پاپ خوب هم پخش مي كرد. مگر نه اين است كه فرهاد، خواننده معروف و متعهد پاپ، بر پايه شعري از شادروان سياوش كسرائي كه درباره پيامبر اسلام محمد رسول‌ا... سروده بود، به آن زيبايي نخواند، آيا كسي در حكومت آن را منع كرد. حتي صداي خانم‌هايي كه در روند موسيقي از احترام هنري بيشتري برخوردار بودند، ممنوع شد.



شعار انقلاب، سازندگي، وحدت عمل، مهرباني، صلح و دوستي و عدالت اجتماعي بود و بر اين اساس مي‌رفت تا ايران به موقعيت شكوفاتري دست يابد. رابطه با كيفيت ميان آدميان در خيابان‌ها و دانشگاه‌ها در جريان بود و اين اولين تقابل فكر با فكر و احساس با احساس بود اگرچه در بعضي از عرصه‌ها درگيري‌هايي بود اما صبوري و تحمل نظر ديگران به خصومت كشيده نمي‌شد. متاسفانه بنا به دلايل زياد كه بحث آن در اين مجلس لزومي ندارد و موضوع من در اين گفت‌وگو نيست، همه چيز به رودخانه‌هايي رفت كه انتهايش به درياي معرفت ختم نمي‌شد، در نتيجه آب زندگي در زمين‌هاي باير فرو نشست و شريان زنده زندگي را در بعضي از عرصه‌ها دستخوش غم و اندوه زيادي كرد.



اينكه من مي‌گويم فرهنگ‌ها مي‌توانند در يك كشور متفاوت باشند اما منجر به تخاصم يا رويارويي نشود، به بيراهه نرفته‌ام. ايران كشوري است پرنگار، زيبا و هر بخش از اين كشور با توجه به ساختار اصلي آن با ديگر بخش‌ها تفاوت‌هايي دارند. حال بايد ديد چگونه بايد آن را تعريف كرد كه پايه‌ريزي براي آن آسان و تداومش رسيدن به ديالوگ غيرخصمانه و اصولي باشد كه حاصل آن بالطبع رشد كشور خواهد بود و بر اين اساس حكومت يا حداقل بخش عمده‌اي از حكومت و دولت بايد بدان سمت در حركت باشند.



ابتدا بايد بتوانيم با اين مقدمه اين تعريف را در مورد استان بپذيريم كه: هر يك از استان‌هاي ايران با حفظ تماميت ارضي، احترام به مذهب شيعه و فرهنگ اكثريت بايد بتوانند هنر و فرهنگ خودشان را حفظ و حراست كنند. هر يك از افراد استان‌ها به عنوان يك شهروند ايراني بايد بتوانند به حفظ ميراث ايران زمين از هنر و فرهنگ و سنت‌هايشان دفاع و از آن نيز حراست كنند. انسان ابتدا از خانواده‌اش بايد دفاع كند و بعد فاميل، ده، قصبه، شهر و كشورش. نمي‌شود از كشور دفاع كرد در حالي كه خانواده امنيت اجتماعي ندارد و فقر با سطح نابرابرش در ايالت‌هاي دورافتاده از مركز غوغا مي‌كند.



بايد بلوچي، سيستاني، خراساني، شيرازي و گيلاني باشند تا ايراني نمايان شود: يعني همه آحاد ملت.



اما در اين تعريف چه مشكلي پديد مي‌آيد؟ اولين مشكل تفاوت سنت‌ها،‌آئين‌ها، زبان و حتي مذهب و سلسله‌هاي عرفاني و سازمان‌يافتگي انديشه‌ها و نحوه برخورد آنها به جهان عيني است، كه از طريق ذهنيت تاريخي تجزيه و تحليل مي‌شود و همان‌گونه كه يادآور شديم تابعي است از تاريخ و سطح رشد هر منطقه. براي مثال در بلوچستان يا كردستان، موسيقي به عنوان بزرگترين دستاورد تاريخ انسان منع مذهبي ندارد و اين موسيقي در فرهنگ نهادي اين دو قوم با روح و روان انسان‌ها تنيده شده و كسي ياراي نفي آن را ندارد و امروزه نيز آنها به اين دليل از موسيقي‌شان بيشتر از حاشيه كوير استفاده مي‌كنند. در اينجا، خط بطلان كشيدن و جلوگيري و سدكردن آن به هر دليل ابتدا، تماميت ارضي، آنگاه تقابل فرهنگي و خصومت قومي را به‌دنبال مي‌آورد چنانكه تاكنون تاحدودي به وجود آورده است. اين مثال درست مانند آن است كه ما بگوييم فارس‌هاي حاشيه كوير به جاي لباس سفيد ضد نور و گرماي زياد از پارچه‌هاي مشكي استفاده كنند. اين دستور از مركز بدين معني است كه مردم همه مي‌توانند به خاطر گرما از دست بروند. اينكه باز اشاره كردم كه جغرافيا و سنت، تابعي از اقليم و مختصات ما است به همين دليل است.



مثال ديگري مي‌زنم. در كردستان ساليان دراز است كه موسيقي خانقاهي وجود دارد و اين نوع موسيقي به صورت رسمي در تكيه‌ها و گاهي به صورت خصوصي در منازلي خاص به اجرا در مي‌آيد. در مذهب شيعه بنا به سنت و دستورات ديني اين سنت شنيداري چندان معمول نيست. اگر در بعضي از اين فرقه‌ها سازي زده مي‌شود بسيار خصوصي است. اين سنت طي نزديك به 400 سال جا افتاده و تاكنون هم نه پيران طريقت و نه دراويش با آن مشكل چنداني نداشته‌اند و در غايت به مثنوي خواني و گاهي غزل خواني عرفاني اكتفا مي‌كردند. حال ما مي‌آييم و سنت دراويش مثلا كردستان يا تركمنستان ايران را تعطيل كنيم و نمي‌گذاريم گروهي از مردم اين ايالت‌هاي بزرگ ايران مراسمشان را تداوم بخشند. اين اولين قدم در تعدي به حقوق تاريخي ملت ايران است كه مسلما منجر به نفاق، ازبين رفتن وحدت كلمه مي‌شود .گيلاني‌ها در مراتع برنج به هنگام شالي‌كاري مي‌خوانند و با آن لباس‌هاي رنگي خاص كه يا لباس ملي آنها است به توليد كشور كمك مي‌كنند.


حال اگر ما بياييم و بنا به هر دليلي جلوي اين سنت را سد كنيم نتيجه‌اش مسلما صلح و دوستي بين مردم ايالت‌هاي ما را تقويت نمي‌كند. بلكه شرايط نابودي آن را فراهم مي‌سازد. من تلاش مي‌كنم كه بگويم ما كشوري هستيم مانند يك پارچه رنگين زيبا كه دست خداوندي تكه‌هاي ما را بهم دوخته است. اگرچه چهل تكه هستيم در يك هارموني بي‌نظير جلوه كرده‌ايم و تاكنون با سختي‌ها، ستيز‌ها، تعدي‌هاي بيگانگان چه مغول‌ها، تيموريان، افغان‌ها و [در دوران مدرن] آلمان‌ها، انگليسي‌ها، روس‌ها و حتي در مراحلي عرب‌ها و عراقي‌ها جنگيده‌ايم و از تماميت ارضي ايران دفاع كرده‌ايم. من مي‌گويم اگر همه ملت را به دفاع از ايران فرامي‌خوانيم بايد در سود و زيان و احترام به آنها نيز آنها را شركت دهيم. ما نمي‌توانيم شركت سهامي درست كنيم كه تنها در زيان در آن باشيم اما در سود كنار زده شويم. منظور من تنها سود مادي نيست بلكه سود هنري و فرهنگي و احترام گذاردن به آن است. اگر همه جوانان ما به سربازي احضار مي‌شوند پس در سازندگي نيز بايد همه شركت داشته باشند. اگر بگوييم ارامنه نبايد در اين سازندگي شركت كنند، پس بايد به سربازي هم احضار نشوند. اين موضوع‌براي كردها و بلوچ‌ها، خوزستاني‌ها و غيره نيز صدق مي‌كند. دفاع از هنر و فرهنگ هر ايالتي به جرات مي‌تواند جانمايه اتصال و وحدت مردم ايران زمين باشد كه من به عنوان يك هنرمند موسيقي نواز متعهد، آرزومند آن هستم.



با اين مقدمه است كه ما مي‌توانيم وارد تقسيم‌بندي موسيقي‌هاي ايالتي شويم و اين بدان معنا است كه احترام به ارزش‌هاي مردم همه ايالت‌ها، تابع سنت‌هاي قومي است و عدم دخالت مركز. در هر استاني موجب توليد برنامه ‌هنري و فرهنگي تحت نظر متخصصان خواهد شد و اگر اين را بر برنامه و بودجه استاني براي اين منظور در نظر گرفته شود و مركز نيز براي كمبود‌ها، بودجه‌اي كشوري تعيين كند، هنر و فرهنگ نيز احتياج به حمايت مركزي دارد برپايه استقلال استاني كه تابعي است از قانون اساسي كشور به رشد و بالندگي خواهد رسيد. با اين توضيح پس هر ايالتي مانند ايالت‌هاي فارس مي‌تواند همان تقسيماتي را داشته باشد كه ما در مركز داريم كه اهم آنها عبارتند از:



1-‌موسيقي دستگاهي رسمي 2- موسيقي شهري كه تابع سنت هنري و فرهنگي در هر ايالت و شهر مي‌شود. 3- موسيقي حاشيه‌اي 4- موسيقي ده و روستا 5- موسيقي مذهبي 6- موسيقي خانقاهي 7- موسيقي آييني 8- موسيقي زهي - 9- موسيقي بزمي 10- موسيقي روز و پاپ ايراني و منطقه‌اي. هر استاني موسيقي رسمي كشوري دارد مانند زبان فارسي كه همه ايرانيان در مدارس آن را فرا مي‌گيرند. و اين مساله باعث پيوند همه ملت‌ها مي شود. موسيقي رسمي، موسيقي دستگاهي رديف شده‌اي است كه ريشه در تاريخ قومي همه ملت‌ايران بخصوص فارس‌ها دارد. موسيقي رسمي دوم، موسيقي رسمي مردم گيلان است كه تابعي است از زبان و گويش گيلاني، يا در كردستان زبان كردي. اگر فرض را بر اين بگذاريم كه گيلان خود يك استان مستقل است مانند يك كشور (گفتم فرضا) اين استان مسلما يك زبان رسمي كشور دارد پس يك موسيقي رسمي كشوري هم بايد داشته باشد كه اروپايي‌ها بدان موسيقي كلاسيك مي‌گويند و اين موسيقي در همه كشورهايشان با مكاتب مختلف در جريان است. حال در آلمان در موسيقي بتهوون جلوه‌گر مي‌شود، در فرانسه دبوسي و راول، در ايتاليا وردي و پالسترينا و ويوالدي و در آمريكا دورژاك و استراوينسكي و ارون كوپلند و شوئنبرگ.



پس از اين موسيقي رسمي كشوري گيلاني‌ها يك زبان رسمي براي خودشان دارند كه زبان مادري‌شان است و مسلما بخاطر گويش زباني و مخرج‌هاي صوتي‌شان يك <موسيقي رسمي گيلان> هم دارند با سازهاي متفاوت و نحوه اجرا و زيباشناسي متفاوت. در گيلان نيز مانند موسيقي رسمي ما، موسيقي شهري - قصبه‌اي و روستايي (مانند فارس‌ها) نيز وجود دارد. جالب اينجا است كه اين قوم مانند مكاتب‌هنري فارس، شيوه‌هاي گوناگوني هم دارند مانند مكتب موسيقي گيلان بخش ديلمان. اگرچه هنوز اين استان‌ها صورت‌بندي تعريف شده‌اي را رقم نزده‌اند اما به صورت شفاهي و تاريخي، خود مردم اين ديار تفكيك‌هايي براي آن قائلند. مانند موسيقي حاشيه‌درياي خزر يا كوهپايه‌هاي گيلان.



هريك از اين استان‌ها نيز موسيقي مذهبي، آييني، رقص‌هاي روستايي و شهري داشته و اگرچه لباسشان براي ما فارس‌ها و بقيه استان‌ها يك شكل و يكرنگ به نظر مي‌آيد اما در واقع اين‌گونه نيست. آنها در اين زمينه تقسيم‌بندي خودشان را دارند و از طريق لهجه، نوع لباس پوشيدن و موسيقي‌شان خيلي سريع قابل شناسايي هستند.



ديگر استان‌هاي غيرفارس ايران نيز تابع همين موضوع هستند. حال ما فارس‌ها كه در اكثريت هستيم و حكومت مركزي و اكثريت در دست ما است چه بايد بكنيم؟ نحوه برخورد ما مي‌تواند دربرگيرنده نكات زير باشد:



1-‌احترام گذاشتن به آنها 2- در نظر گرفتن بودجه كشوري براي رشد آنها در زمينه فرهنگ و هنر رسمي‌شان البته در درجه اول و حمايت و كمك به آنها براي احياي زبان، فرهنگ و هنر قومي استاني آنها 3- سازماندهي و رابطه‌درست حكومت مركزي با آنها و بالعكس. 4- دادن سرويس عمومي براي رشد فرهنگي به آنها از طريق برنامه‌هاي راديويي و تلويزيوني (يعني راديو و تلويزيون بايد برنامه‌اي مستقل براي استان هاي ايران تهيه كند كه مردم استان‌هاي مقيم تهران مي‌توانند در اين زمينه كمك شاياني به اين امر بكنند. خود مردم گيلان هم بايد راديو و تلويزيون خودشان را داشته و برپايه سنت و رشد تاريخي‌شان برنامه‌هاي ويژه‌اي را طراحي كنند تا اين برنامه‌ها در چارچوب قانون اساسي و رعايت حقوقي از شبكه‌هاي استاني پخش شود.)



مسلما هيچ برنامه استاني نبايد در جهتي باشد كه نزديكي ما و آنها را با فرهنگ و هنر ايران زمين به عنوان يك كشور بهم بريزد و گلوباليزم كشوري و در آينده، منطقه‌اي و به دنبالش جهاني را مخدوش و سد كند. اين‌گونه هر جزء هنر و فرهنگ و انديشه ايراني مي‌تواند با فرهنگ جهاني (منظورم تنها فرهنگ اروپايي و آمريكايي نيست يعني آمريكاي لاتين، چين، روسي، آفريقايي، ژاپني) در ارتباط باشد. ‌



دنياي امروز دنياي گلوبال است. اما به قول ژاك سران بلژيك خطاب به فرانسه، منظور از اروپاي واحد، دنباله روي بي‌قيد و شرط از فرانسه نيست. يا به قول ژاك شيراك، رهبر فرانسه هدف از گلوباليزم، دنباله روي از سياست‌هاي آمريكا نيست. بدين ترتيب بايد هر تصميم گيري كه رشد كشور را به‌دنبال مي‌آورد تابعي از ورودي و خروجي‌هايي باشد كه منافع ملي هر كشوري را در چارچوب منافع جهاني تامين كند. متاسفانه وقتي حكومت‌ها صرفا مركزي مي‌شوند و رابطه گلوبال خود را در كشور با استان‌ها و به دنبالش با منطقه و قاره و جهان از دست مي‌دهند، با شكست بزرگي روبرو مي‌شوند و وحدت عمل و نظر را از دست مي‌دهند.



من مي‌خواهم [يا سعي دارم] بگويم: ما در برخورد با موسيقي و هنرهاي استاني در اين 28 سال خيلي ضعيف بوده‌ايم. بايد تعريف درستي براي همه انواع موسيقي داشته باشيم و بايد اين تعاريف تدوين و در اختيار جامعه موسيقي گذارده ‌شود. خستگي كه امروزه پيش آمده به خاطر نداشتن تعاريف علمي درست در عرصه موسيقي است. امروز ما نه از موسيقي رسمي، استاني، روستايي، بومي، آييني، سنتي، مدرن، التقاطي، روز و پاپ، خانقاهي، عرفاني، روحاني، مذهبي، رديفي، دستگاهي و ... تعريف درستي داريم و نه درصدد هستيم به تعريفي نسبتا درست برسيم. به همين خاطر نه حكومت تكليفش روشن است و نه موسيقي دانان و نه جامعه.


در تداوم نبود اين تعريف‌ها، دانشكده‌هاي موسيقي و هنر مانند قارچ در هر كوي و برزن و دهات و قصبه‌ها داير شده و اكثرا هم نمي‌دانند كه دارند چه مي‌كنند. امروزه بيشتر استانداردهاي دانشكده‌ها و مراكز علمي هنر سطح‌شان به هم ريخته. اكثر كشورهاي پيشرفته كه سيستم دانشگاهي متعلق به آنها است، با مداركي كه در ايران صادر مي شود مشكل دارند. اكثر ليسانسه‌‌ها در خارج بايد دوباره در سال دوم بنشينند و ليسانس دوباره بگيرند. اين بهم ريختگي و نبود مسووليت و توجه به تخصص‌ها در عرصه‌هاي علمي و هنري كيفيت‌ها را به شدت پايين آورده است.



28 سال از سال 57 مي‌گذرد و ما امروزه مي‌خواهيم با دنياي بين‌الملل يعني جهان پيوسته در سرمايه و تا حدودي در تكنولوژي و هنر و فرهنگ به گفت‌وگو بنشينيم. تا دير نشده همه با هم بايد تلاش كنيم نداشتن سيستم در جايي كه همه دنياي صنعتي از آن به عنوان بزرگترين دستاورد انرژي و ذخيره كردن نيروها و جهت‌يابي حرفه سخن مي‌گويند ما نبايد خودمان را درگير ندانم كاري كنيم. اين كشور متعلق به همه ما است. ايران را بايد ساخت، بايد انتقاد پذير بود و نبايد ترسيد. ترس يعني از دست دادن نفس مطمئنه. دانشجويان ما بايد نيروي فعال علم و هنر باشند.



احترام به استاد كه ما شرقي‌ها مدعي آن بوديم نبايد فراموش شود اين شرق است كه سنت احترام به پير و بزرگتر، استاد و آموزگاران رسيده را تا به امروز با فرهنگ خود حمل كرده است. سره و ناسره را بر مدار علم، منطق، و فكر بايد تشخيص داد. مي‌دانم تعدادي مدرس كم سواد در شريان‌هاي آموزشي به ناچار و به ضرورت در اين 28 سال بر پيكره آموزش عالي دميده شده‌اند كه بايد با احترام و حفظ حقوق مادي و انساني‌‌شان يا در حاشيه قرار گيرند و يا با ارزش‌يابي مجدد به موسسات ديگري انتقال يابند، يا بازخريد و بازنشست شوند. اما با اين هرج و مرج آموزش عالي و دادن دكتراي معادل و افتخاري نمي‌شود در جهان عظيم سرمايه‌وارد شد. من با اميد به رشد، آينده، استقلال و هارموني در ايران بزرگ، منطقه و جهان به كشورم برگشته‌ام و اميدوارم با ياري و همكاري ديگر موسيقي‌دانان متعهد، راه جوانان براي رسيدن به تعالي هموارتر شود. ميدان كار دشوار است، اما بايد تلاش كرد.


منبع : اعتماد ملی
لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 10:5 |

 استاد جليل شهناز

محمد رضا لطفي از جليل شهناز مي گويد

 

واحد مركزي خبر، شرق: زحمات انسان هايى كه عمرى را در اين مرز و بوم با هنر و صنعت شان به پيشرفت احساس و انديشه ايرانيان كمك شايانى كرده اند بايد با گوش جان شنيد و با نگاه عميق ديد. گاهى به نظر مى رسد به خاطر سرعت در حوادث، به خصوص در اين ساليان، چشم و گوش ما بر روى هنر اين عزيزان در مشغله پيچ درپيچ جريانات اجتماعى بسته و يادشان به بوته فراموشى سپرده مى شود. اين گونه است كه ما وظيفه داريم با طرح مجدد و بازمجدد اين بزرگان، جامعه خود را حساس تر نگاه داريم تا احساس تاريخى ما به همراه شناخت بيشتر از عملكرد اين عزيزان شور زندگى و عشق را تداوم بخشد كه جامعه كنونى به خصوص جوانان ما سخت به مهر و محبت و دوستى و تاثير از اين اساتيد نيازمند است. جوانان ايران بايد بدانند كسانى كه بذر عشق را با نغمات و كلمات و صنعت شان طى قرون كاشته و فرهنگ ايران زمين را آبيارى كرده اند تا چه حد مورد احترام ما هستند. اين احترام تنها به آنها نيست بلكه احترام به خودمان نيز هست. حرمتى كه حرمت مى آورد، عشقى كه دوستى به دنبال دارد و اين ارزش والايى است كه بايد در روابط اجتماعى ما بيشتر تقويت شود تا تمدنى در روابط انسانى و اخلاقى اش پابرجا و شكوفا بماند. در طول تاريخ فروپاشى تمدن ها هميشه به دست دشمنان خارجى نبوده است بلكه گاهى مردم يك كشور نيز در اثر سوانح داخلى و كم توجهى به حرمت ها و مناسبات خوب اجتماعى رفته رفته باعث بى رنگ شدن ارزش ها و فروپاشى تمدن ها مى شوند. تمدن هاى يونان و روم و حتى ايران باستان در اثر فساد و از دست دادن معنويت فردى و اجتماعى ويران و دچار فروپاشى شدند. ما بايد با درس گرفتن از تاريخ كشورهاى كهن موجب ماندگارى ارزش هاى برجسته تمدن خود شويم. استاد جليل شهناز هنرمند هميشه خلاق در شهر پرنگار اصفهان به دنيا آمده اند. درخت خاندانى شهنازها، پدر، على، حسين و جليل با سابقه بسيار طولانى، توليدگر آثارى بوده اند كه همه موسيقى نوازان از اين درخت خاندانى استفاده هاى شايانى كرده اند. اگرچه هنرمند و يار استاد شهناز، استاد حسن كسائى به صورت رسمى شاگرد اين هنرمند بزرگ و ماندگار نبودند اما همان گونه كه خود ايشان اذعان دارند بى اندازه متاثر از ساز اين سه برادر بوده اند كه جليل سرآمد اين تاثير بوده است. به گونه اى كه بعضى از ضربى ها و چهارمضراب هاى جليل را مى توان در لابه لاى ساز استاد كسايى شنيد. دوستى درست در شب عزيمتم به اروپا به من زنگ زد و گفت: استاد شهناز را به بيمارستان پارس برده اند و ايشان خبر شما را مى گرفت. با اينكه چند ساعتى به پرواز من نبود باعجله در معيت يكى از دوستانم به سرعت به بيمارستان رفتم. متاسفانه وقت ملاقات تمام شده بود و بالاخره با تلاش بسيار توانستيم در اتاق سيصد و پنج بيمارستان پارس ايشان را ملاقات كنيم. استاد با ديدن من خاطراتى را با بيان چند شعر برايم زنده كرد. در چشمانش شوق ديدار و غم از دست دادن آن مجالس انس و الفت و دوستان و ياران همدل مشاهده مى شد. به پاس بهره عميقى كه من در دوران نوجوانى به صورت غيرمستقيم از شاگردى ساز ايشان برده بودم، بيشتر دوست داشتم سخن هاى پربار ايشان را با گوش جان بشنوم و به همين خاطر سكوت اختيار كردم. در لابه لاى حرف ها، نگاه غمگنانه شان به همراه دلشكستگى ها و خاطراتى را كه مى رفت تا مبهم شود مى ديدم. سه تارى در جلد مشكى به پنجره آويزان بود تا تنهايى ايشان را جبران كند. در اين فضا من سكوت را شكستم و گفتم: استاد عزيز، من و همه موسيقى نوازان كشور ساليان دراز مضراب و پنجه شما را دنبال كرده ايم و بعضى از قطعات را مضراب به مضراب از طريق راديو تهران و ايران فرا گرفته ايم. هنگامى كه برنامه ساز تنها در سال هاى بعد از چهل و پنج به ساعت يك ربع به سه بعدازظهر انتقال يافت كه ما به خاطر دبيرستان نمى توانستيم آن را بشنويم، من ضبط صوت گرونديك برادرم را قبل از ساعت دو بعدازظهر روشن مى كردم و دور ضبط را كند مى كردم تا بتواند در نبود من ساز تنهاى شما را ضبط كند و خود به دبيرستان مى رفتم. در تمامى اين فاصله يعنى تا زنگ آخر كه ساعت چهار و ده دقيقه مى شد، بى صبرانه براى شنيدن تك نوازى شما ثانيه شمارى مى كردم و اين انتظار كه هفته اى يك روز برايم اتفاق مى افتاد مرا از پا درآورده و قرار مرا بريده بود. هميشه فكر مى كردم كه اين بار استاد چه آواهايى را در لابه لاى آواز ها، چهارمضراب ها و ضربى ها خواهد نواخت. با زنگ آخر دبيرستان به سرعت به خيابان مى رفتم و با تاكسى خودم را به منزل رسانيده و يك راست توى اتاقم مى رفتم تا اين اثرى هنرى را بشنوم. نوار تمام شده بود اما ضبط صوت هنوز روشن بود و صداى تلق تلق آن مى آمد كه نشانگر اتمام نوار ريل بود. من آن را برمى گردانيدم و با اولين مضراب سر وقت كوك تارم مى رفتم و قطعه را تقليد مى كردم. خيلى مواقع چهارده دقيقه تكنوازى را نعل به نعل و همزمان با ايشان مى زدم. تصور كنيد كه اگر ايشان نبودند من چه گوهرى را كه نماينده اصالت، عشق، معنويت و فرهنگ بود از دست داده بودم. هنرمند بزرگ و ماندگار جليل شهناز اولين استادم بود، هنگامى كه در نوجوانى با نواى ساز خود مرا با صداى عشق و صفاى باطن آشنا نمود. ايشان و استاد كسائى تنها ساز ننواختند بلكه جوانه مليت را در دل ما كاشتند كه از خداوند متعال آرزومندم اين دو بزرگ را عمر بيشترى بخشد تا جوانان ما بتوانند بيشتر و عميق تر تكيه به ايران و تمدن شنيدارى آن زنند. نغمه هاى اين مرز و بوم هيچ گاه از بين نمى رود و دل و جانمان زنده به عشقى است كه اين عزيزان در روح ما دميده اند و هنوز هم استوار نهيب اين آتش جاودان را در دستگاه راست با شور و نواى عشق در تپه ماهور هاى دشت فارس به همراه مهر همايونى در دل عاشق ما در گاه هاى پنج گانه يعنى گاه يك، دو، سه، چهار و پنج گاه مى دمند. با استاد در بيمارستان خداحافظى مى كنم و درد و اندوه ايشان را به بيرون مرزها مى برم و مى دانم كه در كنسرتم در موزه شهر زوريخ در بيست و پنج ژانويه كيفيت اين ديدار را خواهم نواخت.

مى دانم كه اين حلقه عشق را تمامى نيست

اين دايره مينا را تزلزلى نيست و

اصالت وجود پاك مردم را پايانى نيست.

جوانان ما راه اين استادان را دنبال مى كنند و مى دانم كه موفق مى شوند و پرچم هنر موسيقى هميشه برفراز مليت ما برافراشته خواهد ماند.

                                                             محمد رضا لطفي، تهران

لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در شنبه سیزدهم اسفند 1384 و ساعت 5:55 |