تبليغاتX
بر کدام جنازه زار مي‌زند اين ساز؟*** بر جنازه ي کدام مرده‌ي پنهان مي‌گريد*** اين ساز ِ بي‌زمان؟*** در کدام غار*** بر کدام تاريخ مي‌مويد اين سيم و پنجه‌ي نادان؟*** بگذار برخيزد مردم ِ بي‌لبخند*** بگذار برخيزد*** زاري در باغچه بس تلخ است*** زاري بر چشمه‌ي صافي*** زاري بر لقاح شکوفه بس تلخ است*** زاري بر شراع بلند نسيم*** زاري بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است*** بر برکه‌ي لاجوردين ِ ماهي و باد چه مي‌کند اين مديحه‌گوي تباهي؟*** مطرب ِ گورخانه به‌شهراندر چه مي‌کند*** زير دريچه‌هاي بي‌گناهي؟ . . . ا . بامداد*** <-;.;.;.;دلشدگان;.;.;.;->

 

ه.ا.سايه

پرويز مشكاتيان:

سايه ام، ديوار بودم كاشكى
تكيه گاه يار بودم كاشكى
سايه، در ايام شباب، اين چُنين مرواريدگونه، كلمات را كنار هم مى نشاند، حالا كه ديگر مگو و مپرس.
زندگى زيباست اى زيباپسند
زنده  انديشان به زيبايى رسند
آنقدر زيباست اين بى بازگشت
كز برايش مى توان از جان گذشت
مردن عاشق نمى ميراندش
در چراغ تازه مى گيراندش
باغ ها را گرچه ديوار و درست
از هواشان راه با يكديگر است
شاخه ها را از جدايى گر غم است
ريشه هاشان دست در دست هم است
و در همين مثنوى كه الوانى است و بى بديل، پير رند ما ادامه مى دهد:
سال ها بگريستم با چشم جان
تا نگريد هيچ چشمى در جهان
وين جهان دردمند تيره روز
مى تپد در اشك و خون خود هنوز
سايه در تغزل بى ترديد حافظ زمان است، زبان او به بيان رسيده و زيبايى به سادگى هرچه تمام تر در كلام او به بار نشسته است.
از روى تو دل كندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است
دردا و دريغا كه در اين بازى خونين
بازيچه ايام دل آدميان است
خون مى چكد از ديده در اين كنج صبورى
اين صبر كه من مى كنم افشردن جان است

از دوران كودكى با سروده هاى او آشنا بودم، يادم هست كه گاليا كه سروده شده بود من در نيشابور چندم دبيرستان خيام بودم. دبيرستان خيام رياضى مى آموخت و البته نيشابور هميشه علاقه مندان پروپاقرص ادبى نيز داشت.نمى دانم دبير ادبيات مان هنوز زنده است يا نه، ولى گاليا را يك روز در كلاس برايمان خواند. بى اندازه تحت تاثير قرار گرفتم و از آقاى ادبيات خواهش كردم اجازه دهد از روى آن نسخه اى يادداشت بردارم. وقتى به خانه رفتم و براى پدرم خواندم، مژگانش به گونه هايش دويدن گرفت.
سال هاى بعد كه به هنرهاى زيبا آمدم، از طرف مركز حفظ و اشاعه موسيقى كه مديريتش را استاد نازنينم دكتر داريوش صفوت عهده دار بودند به جشن هنر شيراز رفتم و در مهمانسراى شيراز براى اولين بار سايه را از نزديك ديدم. در نگاه هاى اول بسيار مغرور، بسيار به خويش مطمئن و نيز كم حوصله به نظر مى آمد. ولى بعدها كه افتخار هميارى و همگامى را در راديو با او داشتم، دريافتم كه در پشت آن نگاه مغرور، روحى به غايت و نهايت لطيف و آرام و پاك نهفته است. گروه شيدا و گروه عارف دو گروهى بودند كه به اصطلاح از بچه هاى ما تشكيل شده بودند. نام عارف را به ياد و خاطره عارف قزوينى، آهنگساز و شاعر ميهنى دوران مشروطيت، سايه براى گروه ما برگزيد.
   
بعد از آن در گلچين هفته در كنارش و زير سايه اش بوديم، سايه، خانه اى در خيابان كوشك داشت كه اغلب اوقات در آنجا دور هم جمع مى شديم. مى توانم گفت كه مامن هنرمندان بود خانه اش.
طرح خانه را هم خودش داده بود و تا آنجا كه به ياد دارم از طرح زيبايى برخوردار بود. در حياط خلوت خانه ارغوان كوچكى با دستان خودش كاشته بود كه اكنون ديگر درخت تناورى بايد شده باشد. بعد از اينكه بچه هاى سايه آهنگ رفتن را از اين ديار كردند، سايه و آلما (همسرش) نيز به دنبال آنان روانه آلمان شدند، خانه را نيز فروختند، سايه مى گفت، روزى براى تسويه حساب به آنجا رفتم شركتى شده بود. همين طور كه نگاهم به حياط  خلوت رفت، ارغوان را ديدم، پيش از آنكه نگاهمان تلاقى كند صندلى را جابه جا كردم، چون اگر مرا مى ديد بى گمان گلايه مى كرد كه چرا تنهايش گذاشته ام.

حالا هم گاهى مى رود به خيابان كوشك و از گوشه و كنار، ارغوان را نگاه مى كند، مى بايست با سايه زندگى كرد تا به ظرافت هايش پى برد.ظرافت هايى كه بسيارند و البته او براى نماياندن آنها هيچ اصرارى ندارد.ما اعضاى گروه عارف و شيدا، روز ۱۸ شهريور،۵۷ از راديو استعفا كرديم به خاطر اعتراض به كشتار ۱۷ شهريور ميدان ژاله.

سايه با ما استعفا كرد. او رياست موسيقى راديو را كه عهده دار بود. همگى كانون چاووش را پى افكنديم كه سال   ها هم در آنجا زير سايه اش بوديم و مى آموختيم تا آنجا نيز مهر و موم شد و هر كدام به راهى و ديارى رفتيم تا اكنون. به گذشته كه بازمى گردم، خيلى دلم مى گيرد. چه آرمان ها و چه آرزوهايى داشتيم. مدينه فاضله را در چندقدمى مان مى ديديم.
يك روز در آلمان (دوسلدورف) در بوگا (باغ گل)، اركسترى بزرگ از جوانان را ديدم كه از همان محله بودند. با چه لباس هاى زيبايى، چهار فصل ويوالدى را مى نواختند، چقدر باشكوه بود، گفتند موزيسين ها از مهدكودك كه موسيقى مى آموزند در دوران دبستان، دبيرستان، دانشگاه، اركسترهايى كه در محله شان برپاست روزهاى يكشنبه در پارك محله خودشان مى نوازند و مردم محله هم آنان را مى شنوند، اين گونه هست كه استعدادها نمودار مى شوند، خود مى نمايانند و بهترين ها به اركسترهاى بزرگ رهنمون مى شوند.من هم عين حسن مشكاتيان آن روز كه گاليا را برايش مى خواندم، مژه هايم به گونه ام مى دويد، به ايران كه آمدم به چاووش رفتم كه فيلم آن روز را براى چاووشيان بگذارم كه ببينند، ولى با يك در بسته مهر و موم شده رو به رو شدم.

گناه ما اين بود كه با شهريه بسيار اندك، به بچه هاى بااستعداد اين سرزمين، موسيقى  مادرى شان را مى آموختيم، در جريان انقلاب هم، كم اذيت  و آزار نشده بوديم. الان كه سال  ها از آن تاريخ مى گذرد هنوز همه مان در حيرت به سر مى بريم. حالت سيلى خورده اى را داريم كه هنوز به جرم خود واقف نشده ايم.

ه.ا.سايه    

به قول سايه :


گذشت عمر و به دل عشوه مى خريم هنوز
كه هست در پى شام سياه صبح سپيد

 از صميم دل دوستش داريم، او پدر معنوى گروه عارف است. الان كه در ايران است مى بينمش ولى هميشه هر كجاست خدايا به سلامت دارش.

 


 

تقديم به سايه عزيزم كه بدون او موسيقى هنرى ايران كم جان حركت مى كرد

تا تو با منى

محمدرضا لطفى:
 
نوشتن در مورد سايه بزرگ ترين شاعر غزل سرا و شعر نو ايران كارى است بس دشوار. يك عمر زندگى اجتماعى و سياسى پربار در كنار حوادث ناگوار تاريخ معاصر كشورمان، خونبارى اين رودخانه عظيم زندگى از سال هاى نوجوانى، ياس ها و اميدها و در يك كلمه ناهموارى و نابرابرى و بى عدالتى همه و همه لياقتى را مى طلبد كه سايه و ديگر متفكرين متعهد اين مرز و بوم را به قهرمانان ملى تبديل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگى حاصل تمامى تلاش هاى اين عزيزان بود و سايه را بحق مى توان يكى از ستون هاى پرفروغ اين روشنايى دانست. مردى كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كارى نداشت و خود مى گويد:

«تا تو با منى زمانه با من است
بخت و كام صد جوانه با من است» 
  
اما تنها انسان عاشق كه غرورهاى كاذب و منيت هاى فردى در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام اين همه كار و وظيفه انسانى است. نه افرادى كه با شتابى تخريبى مى آيند و مى روند و در نهايت در گوشه عزلت مى مانند تا دستى برآيد و آنها را دوباره به جريان عظيم رودخانه خداوندى سوق دهد.

ابتهاج عزيز را كه من عاشقانه مى ستايم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترين تاثير را داشته و من خوشبختانه اين شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر اين عزيزان نفس هاى حق طلب آنها را به جان دريافت دارم. براى من هرگز مهم نبود كه ايده ها و نگرش اين دوستان و ديگر انديشه ورزان در كجاى فصل هاى ارزش گذارى شده يا نشده قرار مى گرفت، براى من مهم اين بود كه چقدر اين متفكرين عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند. خوشبختانه من اين افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانى با كسانى همزيستى كنم كه دردها و رنج ها و توانايى ها را تجربه كرده بودند و هميشه به من درس هايى داده اند كه ديروز را بشناسم و امروز را زندگى كنم و فردا را حقيقى تر تصوير نمايم. من سايه را در پيوند شعر و موسيقى يافتم، نه در سايه سياست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمايه، خيلى اتفاقى من با ايشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف ميل باطنى ام به پيشنهاد شادروان جواد معروفى كه به من يك ترم درس آهنگسازى در فرم هاى ايرانى ياد مى داد به راديو ايران ميدان ارگ رفتم. آلودگى فضاى بيمار روابط بين نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران راديو به عنوان بزرگ ترين مركز تبليغات رژيم تحميق كننده مردم پاى مرا به اين محيط بريده بود اما هنگامى كه استادى مرا به سويى سوق مى دهد حتماً حكمتى در آن است كه بايد به جان پذيرفت، آن هم استاد والايى همچون جواد معروفى كه پدرى چون استاد كامل موسى معروفى داشت.

روزى را كه به راديو رفتم هرگز فراموش نمى كنم. آن زمان ايشان مسئول موسيقى گل ها بودند و من از برنامه هاى گل ها و تغييراتى كه در آن شده بود نه لذت مى بردم و نه كيفيت موسيقايى توليدات از ارزش هنرى كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بيشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ويولن ها و سنتورهاى آنچنانى بود و در لابه لاى آن برنامه هاى بسيار خوب نيز گاهى توليد مى شد كه ماندگار و ارزشمند بود. شعر برنامه هاى گل هاى زمان سايه بسيار پربارتر شده بود و گويندگان شعر اشعار را با معنى و تاكيد درست ترى مى خواندند و در قياس با برنامه هاى گل هاى دوره مرحوم پيرنيا كه بيشتر اشعار عرفانى بود، سايه به شعرهاى اجتماعى تر توجه بيشترى مى نمود. هنگامى كه از سايه علت كم بضاعتى موسيقى را پرس وجو شدم، ايشان فرمودند كه : «هنگامى كه من مسئول برنامه گل ها شدم بيشتر موسيقيدانان و بخشى از مديران وقت سر مخالفت و ناسازگارى را شروع كردند و مى توان گفت كار با من را به نوعى منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه هاى گل ها را عوض كردم تا كار توليد موسيقى متوقف نشود!»

بايد اشاره كنم كه اين تغيير مديريت مصادف بود با ادغام راديو كه تحت مديريت سياسى وزارت اطلاعات انجام وظيفه مى كرد كه با تلويزيون قطبى كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سياسى) آن را با توانايى تخصصى خود راه انداخته بود، ادغام گرديد. ادغام راديو و تلويزيون كه سكاندار آن از شرافت كارى و حرفه اى برخوردار بود، همه چهره موسيقى و همه چهره  برنامه هاى فردى و هنرى را نسبتاً تغيير داد كه اگر بخواهيم منصفانه برخورد كنيم من همواره گفته ام كه اگر رژيم گذشته تعداد بيشترى مانند قطبى ها داشت سير حوادث تاريخ معاصر ايران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم مى خورد.

هنوز بعد از سال ها راديو و تلويزيون از نظر فنى، ادارى با همه نارسايى ها و بلاهايى كه مديران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژى تصويرى و صوتى با زحماتى كه مسئولان و گردانندگان كنونى در اين ساليان كشيده اند بهتر از بقيه سازمان ها كار مى كند.
به هر حال ه.الف. سايه در چارچوب ادغام راديو و تلويزيون اين مسئوليت خطير را پذيرفته بود. آن روز كه به ديدن ايشان به راديو رفتم خيلى عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فريدون شهبازيان روى صندلى پيانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقاى معروفى از من خواهش كردند كه به ديدن شما بيايم تا راجع به تصنيف «بميريد، بميريد» مولانا صحبت كنيم.
محافظه كارى و هوشيارى سياسى ايشان در يك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه اين اخلاق ذاتى اوست. پس از سئوالاتى كه ايشان از من نمودند او را انسانى مستحكم، دقيق و با وسواس ديدم و اين نقطه اميدى بود كه دل مرا در جهت كار با ايشان محكم نمود. طى ضبط اين تصنيف كه خواننده اى آن را مى خواند دوستى و الفت ما محكم تر شد و  اين گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ:
«از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود»
 
چرا اهميت سايه در مديريت موسيقى راديو ايران اين گونه پررنگ و تاثيرگذار شد؟ با اينكه بعضى از موسيقى نوازان راديويى بر اين باورند كه سايه بخش توليد راديو را «شجريان خانه» نموده بود و تقريباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامى مى گذارد و اين خود رنجى در دل بعضى از همكاران آن زمان ايجاد نموده بود اما سايه اين كار را آگاهانه انجام مى داد چرا كه مى انديشيد شجريان پرچمدار موسيقى اى خواهد شد كه ما امروزه بدان موسيقى هنرى دستگاهى يا رسمى خطاب مى كنيم. متاسفانه در شرايطى كه موسيقى راديو داشت تغيير بنيادى مى كرد و مى رفت، تا با حضور اين خواننده زحمت كش رونق جاودانه ترى پيدا كند، ايشان سر ناسازگارى گذاشت و به خاطر ازدياد دستمزد مالى كه به تازگى با تلاش سايه افزايش غيرمترقبه يافته بود همكارى با واحد موسيقى را تقريباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه هاى ويژه مخصوص شركت مى جست. سايه با افزايش توليدات در بخش موسيقى اركسترى و سنتى و به خصوص تهيه برنامه «گلچين هفته» در فاصله چند سال اثر زيادى در روند پيشرفت موسيقى گذارد.
چند روز قبل از اينكه پست مديريت توليد موسيقى را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنيد اين مسئوليت مى تواند به پيشرفت موسيقى ايرانى از هر دست كمك شايانى نمايد. من نيز اين قول را به ايشان دادم و با تشكيل گروه شيدا و بازسازى آثار قدما و نزديك نمودن استاد نورعلى برومند و استاد عبدالله دوامى به ايشان سرفصل جديدى براى اين گونه از موسيقى ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم اين حركت را به سمت نوع ديگرى از موسيقى تغيير داد. با آمدن من به راديو و تشكيل گروه شيدا و كار ممتد، ابتدا عليزاده و سپس مشكاتيان و شكارچى از مركز حفظ و اشاعه كه ديگر بدان مركز حبس و افاده موسيقى لقب داده بودند استعفا كرده و به راديو آمدند و گروه عارف را تاسيس كردند و اين گونه تيم كارى ما در اين نوع از موسيقى كامل تر شد كه همه اين اتفاقات بى نظير تحت سياست هاى فرهنگى مدير توليد موسيقى يعنى سايه رخ مى داد. شجريان يكه تاز آواز ايران، ناظرى اميد آينده اين هنر به همراه خانم اخوان،  سيما بينا، رضوى سروستانى و استاد بى بديل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضاى عاشق گروه شيدا و عارف تركيبى را به سرپرستى اميرهوشنگ ابتهاج (سايه) فراهم آوردند كه مى توانست يا بهتر بگويم توانست حداقل تا سال هاى شصت سكاندار حركت مترقى موسيقى گردد. مديريت، احترام به موسيقيدانان، نگرش اجتماعى، علو طبع و منش خانوادگى ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بيشترى برخوردار شويم. سايه همچون پدرى است كه همه ما را به هم متصل مى كند و از آن زمان كه اين نقش را بنا به ضرورت هايى از دست داد اين دو گروه از هم پاشيده شدند.
اگرچه در مراحلى ايشان تلاش كرد تا چاووشيان اوليه را سرجمع نموده و تشويق به كار كند اما جلاى وطن دو يار دبستانى (من و حسين عليزاده) و مركزيت دستگاه سپر اقتدار، شجريان به همراه پرويز مشكاتيان كه بستگى فاميلى هم پيدا كرده بودند و تشكيل گروه كامكارها كه بيشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعيين كننده عدم تداوم دو گروه شيدا و عارف شد. دلسوزى آنگاه كه خرد نقش روشنى دارد مى تواند به هر جريان هنرى و فرهنگى كمك شايانى بنمايد. با اينكه سايه در آن زمان به عنوان مدير كارگزينى سيمان تهران از حقوق و مزاياى زيادى برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسيقى آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسيقى را كه در كشتى نسبتاً كهنه اى در امواج اجتماعى سرگردان بود به ساحل مطمئنى هدايت كرد. پنج سال فعاليت ممتد يعنى از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهى بود اما گروه كارى واحد توليد موسيقى با بودن هنرمندانى مانند فرهاد فخرالدينى، فريدون شهبازيان، شادروان فريدون مشيرى كه بيشتر برنامه هاى گلچين هفته را با سايه به نظم در مى آورد و همچنين با حضور صدابردارانى چون جهان فرد، حقيقى، امينى، فخيمى و عسگرى و به دنبالش شوراى شعر، با وجود شاعرانى بزرگ همچون سيمين بهبهانى و موسيقيدانان ارزنده شوراى موسيقى مانند حنانه، تجويدى، ملاح و ديگر همكاران ادارى، جريانى را هدايت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نيز سايه و تيم هجده نفره موسيقى موج نو راديو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانى و مديريت دوستانه ايشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه اين جريان سازنده به دلايل واهى و بيشتر عامه پسندانه ضربه ديد و بسته شد و اين گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند.
سايه هر روز غريب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حياط خانه اش كه بيش از چند متر با ايوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعرى كه به پاس دوستى و عشق مان به بهانه من سروده مى گويد:

  «چه غريبانه تو با ياد وطن مى نالى
من چه مى گويم كه غريب است دلم در وطنم»

خوشبختانه با تغييرات اجتماعى و باز شدن فضاى هنرى و فرهنگى پس از خاتمه جنگ ويرانگر عراق با ايران، سايه نيز در زمينه كارهاى تخصصى خود فعال تر شد و در مشاوره هاى خصوصى و گاهى ادارى در رابطه با موسيقى، نقش پررنگ ترى يافت. من متاسفم كه خيلى از اين عزيزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفيت و آرامش فكرى و روحى كارشان را تداوم دهند. سختى ها و گاهى بى مهرى ها چنان روح هنرمند را آغشته درد مى كند كه توان و قدرت انجام و پايان را از او مى گيرد. به نظر امروز افراد بيشترى در حكومت متوجه اين نارسايى هاى فرساينده شده اند و اميدوارم اين نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كليه انديشه ورزان و دلسو زان به كشور ايران از هر گروه بتوانند در چارچوب مليت، عشق به حفظ تماميت ارضى ايران عزيز نقش و جايگاه درست ترى بيابند. امروزه اگر افسردگى كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهاى خلاقه در ماشين اماها و احتياط ها گير كرده بتواند به حركت در آيد مجدداً كارستانى مى شود. هنرمند نمى تواند به خاطر كاغذ بازى ها و امور بوروكراتيك (سلسله مراتب ادارى) گرفتار آيد. بيشتر تهيه كنندگان موسيقى يا كنار رفته اند يا ورشكست شده اند و موسيقى نوازان نيز خود به تنهايى نمى توانند سرمايه گذارى شخصى نمايند. به خصوص اينكه ديگر تاب و توانشان به حداقل كاهش يافته. اگر در نظامى هنرمندان كه هنرشان شور زندگى را به حركت مى اندازد و روان مردم را پالايش مى دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانيد آسيب زيادى به نظام مى خورد.
۲۸ سال درد و رنج ممتد فيل را از پاى مى اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانى كه جانى دارند، از بقاياى عشق باطنى و چشمه جوشان درونى آنها است و بس. تجربه هنرى، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پيدا و پنهان بايد در عرصه تعليم و زندگى به جوانان منتقل شود. اگر سايه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند مى دانيد چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالى، روح و روان دچار بيمارى و افسردگى و در يك كلام تداوم زندگى غيرقابل تحمل  تر مى شود و جامعه اى كه از نظر روانى دچار چنين بحران هايى مى شود آينده روشنى را براى فرزندان خود رقم نمى زند. «بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال كنند و بالاخره روزى فرا رسد كه بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر كوير فاصله اى نباشد و اتحاد معنى دوباره خود را بيابد.»

خبر جدید:
حسين عليزاده نامزد دريافت جايزه گرمي شد
 
اثر "حسين عليزاده" به عنوان يکي از آثار نامزد دريافت جايزه بخش موسيقي سنتي ملل چهل و نهمين دوره "گرمي" انتخاب شد.
 
به گزارش خبرنگار مهر ،اين اثرکه "به تماشاي آب‌هاي سفيد" نام دارد حاصل همکاري مشترک عليزاده با گاسپاريان است که کنسرت آن هم دو سال پيش درفضاي بازکاخ نياوران برگزار و آلبوم و سي دي آن هم از سوي انتشارات هرمس به بازار موسيقي عرضه شده است.
پيش از اين آلبوم هاي"غزل" (کيهان کلهر) و "فرياد"، حاصل همکاري شجريان، عليزاده، کلهرو همايون شجريان نيز به بخش پاياني اين جايزه راه يافتند، اما جايزه نهايي را به دست نياوردند.
گرمي در حال حاضر 108 رده در 30 ژانر مختلف موسيقي از سنتي تا مدرن و پاپ و جاز داردو و برندگان هر بخش هم از طريق راي دادن اعضاي انجمن حرفه اي آکادمي ضبط که نهادي مدني و پرطرفداردر صنعت ضبط موسيقي آمريکا است، برگزيدگان را انتخاب ومعرفي مي کنند.
جايزه گرمي معتبرترين جايزه موسيقي در جهان است و از آن به عنوان اسکار موسيقايي ياد مي‌شود. مراسم گرمي امسال، 11 فوريه 2007 ( 22 بهمن ) در لس آنجلس برگزار و از طريق شبکه سي بي اس به صورت زنده پخش مي شود.

لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 6:52 |
 

تا کی باید موسیقی ما فدای عقاید -عصر جهالت-باشد؟!!!

jame jam newspaper

امسال هم با صلاحدید مسئولین فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان دزفول ،جشنواره موسیقی استانی در این شهر برگذار نمی شود.

لازم به ذکر است که سال گذشته هم قرار بر این بود که جشنواره موسیقی استانی در شهرستان دزفول برگذار شود که آنقدر این مسئله کش پیدا کرد تا به ماه محرم رسید و با مخالفت شدید مسئولین شهر قرار گرفت و بعد از آن ماه هم به بهانه های مختلف این جشنواره در شهر اهواز بر گذار شد.

و همین طور سال های قبل حدود ۱۰ سال پیش بنا بر خواسته های بیشمار هنرمندان این شهر تصمیم به احداث هنرستان موسیقی در این شهر بود که در مسجد ها و تمامی محل های عمومی بحث و درگیری بر این مسئله بود و می گفتند :دزفول ما شهری مقدس است این قداست را با وارد کردن موسیقی و هنرستان موسیقی برای پرورش مطربان از بین نبرید!!!! ...

معلوم نیست کی این قداست را به این شهر داده؟؟!!یعنی هر شهری در زمان جنگ موشک خورده و بمباران شده مقدس است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پر واضح است که این مسئله سالهاست که در شهرهای بزرگ وکشور ما حل شده است اما در شهر مقدس دزفول هنوز حل نشده !!!

و معلوم نیست کی حل شود و همچنان سخت بر عقاید غلط مذهبیشان ایستاده اند. اما تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟  

لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 5:31 |
 

Darvish Khan

روزنامه ناهـيد پس از سه روز نوشت: چـهـارشـنبه 2 آذر 1305 در نـتـيجه تصادف اتومـبـيل با درشكه‌اي كه «درويش خان»سواره بوده در خيابان اميريه،فـقـيد مغـفور پـرت شده بود و آناً نـفس قـطع مي‌شود.


درويش خان» هنرمندي است كه خدمات وي به موسيقي هنري ايران بر اهل فن پوشيده نيست.او از چند منظر حركت‌هاي نو و بديعي را در چرخه موسيقي ايراني باعث گرديد و جريان قدرتمندي را در حوزه‌هاي نوازندگي، آهنگسازي و آموزش رديف موسيقي ايراني پايه گذاري كرد.
چنانكه شاگردان ممتاز وي سال‌هاي سال سكاندار حركت نوين موسيقي ايراني بودند و هنوز هم ردپايي از آن جريان در موسيقي امروز ديده مي‌شود.«غـلامحسين درويش» معـروف به «درويش‌خان» از سويي نوآورنده فرم هـاي جديد در موسيقي ايران است و از ديگـر سو به عـنوان رئيس اولين اركـسترهاي عـمومي معـرفي شده است.افـزون بر اينهـا بـيـشتر تصانـيـف سياسي و اجـتماعي ملك الشعـراي بهـار و عـارف قـزويني به دست او در آن ايام آهـنگـسازي و اجـرا شده است.بي شك درويش خان دست پـرورده جريانات و تحـولات مشروطه‌خواهـي در عـرصه هـنر موسيقي ايران زمين است.
اين ويژگي‌هـا به هـمراه فـهـم و درك عـمـيـق او از موسيقي و سنـت‌هاي اجرايي قـدما، او را در فهـرست موسيقي دانان صاحب سبك قـرار داده است.خصيصه اصلي هـنري «درويش» پاسخگـويي به نيازهـاي زمانه و در عـين توجه به اصالتهاي موسيقي ايراني و شيوه‌هاي اجرايي گـذشتگـان بود.به هـمين خاطر استاد«غلامحسين درويش»در تاريخ معـاصر موسيقي ايران مقام و جايگـاه ويژه‌اي دارد.«درويش خان»در سال1251 در تهران متولد شد.پـدرش«حاجي بـشير»اهـل طالقان و مادرش از تركـمانان تـكه بود.دوران كودكـي را در خانواده دولتـشاهـي گـذراند و در هـمين خانه مادر خود را از دست داد. پـدرش كه كـمي با موسيقي آشنا بود و سه تار مي‌نواخـت«غـلامحسين»را در ده سالگـي به شعـبه موسيقي مدرسه نظام وابسته به دارالفـنون كه بـتازگـي به سرپـرستي«موسيو لومر فرانسوي»ايجاد شده بود،سپـرد.
«غـلامحسين»در آنجا خط موسيقي و نواختـن شيـپـور و طبل كوچك را فـرا گـرفت.«حاجي بـشـير»هـنگـام صـدا زدن فـرزندش هـميشه از لـفـظ«درويش»استـفاده مي‌كرد و هـمين نام بعـدهـا به عـنوان نام خانوادگي«غـلامحسين»برگـزيده شد و او به «درويش خان»يا «غـلامحسين خان درويش» معـروف شد.پس از مدرسه،ابـتـدا نـزد«داود كليمي تارزن»رفت تا مشق تار كـند.پس از مدت كـمي از استاد خود گـوي سـبقـت را ربود و به مرتـبه عـالي نوازندگـي دست يافـت.اما حضور در جلسات درس استاد بي‌بديل تار آن زمان،يعـني«آقا ميرزا حسيـنـقـلي»او را به دنياي ديگـري كشاند.
هـمچـنين آشنايي با برادر بزرگـتر«آقا ميرزا حسينقلي»به اسم«ميرزا عـبدالله»نوازنده تار و سه تار به كار او غـناي بـيـشتري بخـشـيد.بي گـمان پس از اين دو استاد نامي موسيقي ايراني بايد از«درويش خان» به‌عـنوان بزرگـترين نوازنده تار و سه تار و موسيقي ايراني ياد كرد.«درويش»چـندي در دسته موسيقي«عـزيزالسلطان»و سپس در دسته موسيقي«كامران ميرزا نايب السلطنه»نوازندگي طبل را بر عـهـده داشت.
كار«درويش»در آن سن و سال نوجواني چـنان مورد استـقـبال«ناصرالدين شاه»قـرار گرفـته بود كه او را«تارچـي»خطاب مي‌كرد. مهـارت«درويش»در نوازندگي موجب شد تا او پس از مرگ «ناصرالدين شاه»(1313 قـمري) به دستگـاه شعـاع السلطنه پسر مظفرالدين شاه والي فارس دعـوت شد و در تمامي سفرهـاي شاهـزاده هـمراه او بود.در سفر اول به شيراز به اصرار شعـاع السلطنه، با دخـتر«مستـشار نظام»كه در فارس اقامت داشت،ازدواج كرد.حاصل اين پـيوند دو دخـتر بود، كه اولي در سن 16 سالگي ديده از جهـان فـروبست و دخـتر دوم با نام«فـخـر»تـنهـا فرزند«درويش»شد.به زودي ميان «درويش» و «شعـاع السلطنه»به هـم خورد. چـرا كه از سويي درويش از اينكه هـمواره در پـناه دستگـاه شعـاع السلطنه باشد ناراحت بود و طبع آزاده اش رهايي از اين بـند را آرزو داشت و از ديگـر سو شعـاع السلطنه برآشفـت كه چـرا نوازنده خاص او در مجالس اشخاص ديگـر، حضور يافته است.در اين اوضاع و احوال بود كه به هـنگـام بازگـشت«شعـاع السلطنه» به فارس، از رفـتن با او سرباز زد.پـيامد اين سرپـيچي تهـديد و تعـقـيب او به دست شاهـزاده و ماموران«غلاظ و شدادش»بود.حتي دستور داشتـند انگـشتان دست«درويش»را بـبـرند. «درويش»اما با كمك يكي از دوستانـش رهايي يافت.او پس از اين ماجرا استـقـلال خود را در برگـزاري جلسات درس و مشق نوازندگـي براي عـلاقـمندان موسيقي يافت و با اشـتياق زيادي اين راه را ادامه داد.منـش و تـفكـر«درويش»موجب شد تا به سلك اخوان صفايي درآيد و به«ظهـيرالدوله»تـنهـا مركز صوفي گري موسيقي پـرور آن زمان سرسپـرد.
«درويش»با تـشكـيل اركستر موسيقي«انجمن اخوت» و اجراي كـنــســرت هاي عـمومي كه سرپـرستي آنها را خود به عـهـده داشت در جـهـت هـر چه مردمي تر كردن موسيقي ايران و كمك و ياري به مستـمندان و بلاديدگـان گـام برداشت.كـنسرت براي جمع آوري اعـانه به نـفـع قحطي زدگـان روسيه،كـنسرت براي ايجاد مدرسه فـرهـنگ،كـنسرت به نفع حريق زدگـان آمل،كـنسرت براي بازسازي خرابـيهـاي آتـش سوزي بازار و نيز كـنسرت براي غـارت شدگـان اروميه از جـمله كارهـاي شايسته‌اي بود كه تـبلور روح پـاك و قـلب مهـربان «غـلامحسين درويش»است و اين در حالي بود كه خود از نظر مالي دچار تـنگـدستي بود.
بي‌دليل نـبود كه«روح الله خالقي»درباره خصوصيات «درويش» و استادش«ميرزا عـبدالله» مي نويسد:«درويش خان»از شخصيت‌هاي ممتاز بود و فـقـط با دوستانش معـاشرت داشت و به مجالس رجال كـمتـر پا مي‌گـذاشت و چـون با فضيلت و خوش خلق و درويش مسلك بود هـر جا قـدم مي‌نهـاد بر ديده منت جاي داشت.در جايي ديگـر خصوصيات اخلاقي«درويش»را اينگونه بـيان مي‌كـند:او طبعي لطيف و حساس و ذوقي سرشار داشت.هـنرمـندي مـتـجـدد و بي تـكـليف،بـسـيار متواضع و فروتن،بي آزار و بردبار،انسان دوست و زير دست نواز،خوش معـاشرت و رفـيق دوست بود.از هـيچ كس بدگـويي نمي كرد، يعـني عـارف به تـمام معـني كه فـقـط نـيكي مي‌ديد و هـمه را خوب مي پـنداشت.هـمچـنـين نسبت به استادان خود حق شناس و سپاسگـزار بود و با شاگـردانش با كمال ملاطفـت و مهـرباني رفـتار مي‌نمود و آنهـا را مانـند برادر و فرزند خود دوست داشت.«خالقـي»چـنان شـيـفـته اخلاق نيكوي «درويش»بود كه به استاد خود«عـلينـقي وزيري» به دليل عـدم تـوجه به آثار جـديد«درويش»انـتـقاد كرده است و مي‌نويسد: جاي آن بود كه «وزيري»ابـتكـار و حـسن سليقه او را مي ستود، اما با اينكه«وزيري»كمال عـلاقـه را به«درويش خان»داشت و براي او احـترام زيادي قائـل بود، لااقل پـيش درآمدهاي او را از صفت بازاري استـثـنـاء نكرد و «درويش»هـم هـيچ به روي خود نـياورد.اما هـمه كـس كه اخلاقـش مانـند«يا پـير جان»ملكوتي نـبود.« يا پـير جان»تـكـيه كـلام«درويش» بود او به هـمه از روي صفا«يا پـير جان»مي‌گـفت.بعـدها هـمين سه كلمه يكي از القاب درويش خان شد.اما گـاهـي به شوخي او را «يا پـير جان ژاپـني»صدا مي‌زدند و دليل اين خطاب هـم سـبـيل هاي آويخـته و چـشـم‌هـاي بادامي«درويش»بود كه چـون مادرش تـركـمن بود،شباهـت زيادي به تركـمـنهـا و شايد ژاپـني‌ها پـيدا كرده بود.
نوازندگـي«درويش»آيتي از لطف و زيـبايي بود و نواي لطيف سرانگـشت گـهـربار او رونق محافل هـنري آن روزگـار،مضرابي قـوي و در عـين حال شفاف داشت.زيرهايش پي در پي شمرده و پـخـته بود و پـنجه‌اش روي ساز نرم و لطيف حركت مي‌كرد.قـدرت او در نوازندگي چـنان بود كه شنوندگـان سازش از تعـجب،غالباً ساكت و خاموش مي‌شدند. استحكام و زيـبايي آثـارش،نشان از نبوغ سرشار و پـشـتوانه صحيح موسيقي كلاسيك در ذهـن او داشت.«درويش»در نواخـتن تار و سه تار به يك اندازه استاد بود.تـثـبـيت رنگ و ابداع درآمد و افـزودن سيم ششم به تار را از جمله اقـدامات و ابـتكارات او در موسيقي ايراني بايد دانست.صحفات به جا مانده از اين استاد فـقـيد به خوبي ميزان مهـارت و تـوانايي هاي او را نشان مي دهـد.صفحاتي كه با هـنر نمايي استادان نامور موسيقي ايراني مانـند«سيد احـمد خان»،«سيد حسين طاهرزاده اقـبال السلطان»، «عـبدالله دواي»،«رضاقـلي خان تـجـريشي»،«باقـرخان رامشـگـر»،«مشير هـمايون شهـردار»،«حسين خان هـنگ آفـرين»،«اكـبر خان رشـتي»و«ميرزا اسدالله خان»پـر شده است. صفحه«بـيداد هـمايون» كه با پـيانو«مشير هـمايون شهـردار»هـمراه است از نمونه‌هاي برجسته‌اي است كه نمايانگـر پـنجه شيرين و مضراب روان آن استاد فـقـيد است.
«درويش»در اواخر عـمر كـنسرت‌ـهـاي ديگـري نيز با حضور هـنرمنداني چـون،«عـارف قـزويني»،«حاجي خان ضرب گـير»،«حسين خان اسماعيل زاده»،«ابـراهـيم منصوري»، «رضا محـجوبي» و «ركن الدين خان مخـتاري»در گـراند هـتـل اجـرا نـمود.
«درويش»دو بار براي پـر كـردن صـفحه به خارج از ايران سفـر كرد. بار نخست هـمراهـان او،«مشير هـمايون شهـردار»،«سيد حسين طاهـرزاده»،«رضاقـلي تـجريشي»،«حسين هـنگ آفـرين»،«باقـرخان رامشـگـر»،«اسدالله خان»و« اكـبر خان رشتـي»معـروف به «خـلوتي» بودند. اين گـروه از راه روسيه به لندن رفـته و در آنجا صـفحات مـتعـددي از خود به يادگـار گـذاشـتـند كه برخي از آنهـا در دست است.
سفـر دوم به تـفـليس بود و اين بار او را چـهـار نوازنده و خوانـنـده يعـني«باقـرخان رامشگـر»،«طاهـرزاده»،«اقـبال آذر»و «عـبدالله دوامي»هـمراهـي كردند.اين عـده هـنگـام اقامت خود در تـفـليس دو شب در تالار تـئاتر گـرجي‌ها براي ايرانيان مقيم گـرجستان برنامه‌هايي اجرا كردند.
«درويش»شيوه آموزشي ويژه خود را داشت.«سعـيد هـرمزي»از شاگـردان برجسته استاد در اين باره مي گـويد:«درويش خان»استاد بي‌نظير،مردي مهـربان و شيـفـته موسيقي بود. هـر بامداد در اتاق مخصوص درس بر پـوست تـخت خويش مي‌نـشست و هـيچ شاگـردي جـراًت نداشت كه لحظه‌اي بـيـشتر از حد خود وقـت او را بـگـيرد.از محضرش بـيـروين مي‌آمد و اگـر پـرسشي داشت با شاگـرد مـمتاز «درويش خان»، «مرتضي خان ني داوود»در ميان مي‌گـذاشت و حل مشكل مي‌كرد.شمار شاگـردان او بسيار بود ولي تـنـها چـند تـن از آنهـا به پـيشرفـت و شهـرت رسيدند. استاد به شاگـرداني كه موفـق به طي دوره مخـتـلف درسش مي شدند، نشاني به شكـل تـبرزين هـديه مي كرد كه از مس و نـقره يا براي شاگـردان سطوح عـالي طلا بود.از شاگـردان او كه موفـق به دريافـت تـبرزين طـلا شدند، مي توان به«مرتضي ني‌داوود»، «ابوالحسن صبا»،«موسي معـروف»و«سعـيد هـرمزي»اشاره كرد.شاگـردان ديگـر او كه مسـتـقـيـم يا غـير مسـتـقـيم از استاد كسب فـيض كردند عـبارتـند از«حسيـنعـلي غـفاري»،«شكري»(اديب السلطنه)،«عـلي محـمد صفايي»( سازنده سه تار)،«عـبدالله دادور»(قـوام السلطان)،«حسين سنجري»،«ارسلان درگاهي»و«نورعـلي برومند».
اندرز«درويش»به شاگـردانش هـميشه اين بود:اگـر بـتـوانيد ساز بـزنـيد ولي از نواخـتن خودداري كـنـيد، به خود و دوستانـتان بد كرده‌ايد.اما اگـر نتوانيد خوب بـزنـيد، يعـني استعـداد اين هـنر را نداشـته باشيد و باز هـم بـزنـيد به رفـقا و خلق خدا بد كـرده‌ايد. او داراي نشانه‌اي مخـتـلف عـلمي از داخل و خارج از كشور بود و هـيچـگـاه از سازندگـي و تحـول در موسيقي ايراني دست نكـشيد.
«درويش»در حالي از دنـيا رفـت كه با پـيرش آن هـمه مشـقت و زحـمت در زندگـاني به جهـت عـدم تـوجه اولياء وقت كشور، پس از فـوت،خانواده‌اش براي نان شب محـتاج و خانه‌اش در گـرو طلبكاران بود و به هـمين دليل دو روز پـيش از مرگـش ساعت خود را براي مخارج روزانه به گـرو نزد بانك گـذاشتـه بود. اما تاريخ هـيچـگـاه او را فـراموش نخواهـد كرد.
مرگ استاد شب چـهـارشـنبه 2 آذر 1305 بر اثـر تصادف رخ داد كه شرح آن در روزنامه ناهـيد پس از 3 روز چـنـين است:شب چـهارشنـبه در نـتـيجه تصادف اتومـبـيل با درشكه‌اي كه «درويش خان»سواره بوده در خيابان اميريه،فـقـيد مغـفور پـرت شده بود و آناً نـفس قـطع مي‌شود.پس از وقـوع حادثـه ماًمورين نظميه جسد فـقـيد را به مطب نـظـميه انتقال داده و آنچه اطبا مي‌كـنـند،متاًسفانه مثـمر ثـمر واقع نـشده و به هـوش نمي‌آيـند و هـمان حال بـيهوشي زندگـاني را بـدرود مي گـويـند. قـريب به ظهـر از هـمان مطب نظميه جـنازه را در ميان اتومـبـيل مزين از گـل قـرار داده با عـده كـثـيـري از دوستان كه براي تـشيـيـع حضور داشـتـند، جـنازه را حـركت دادند و فـقـيد مـزبور را در نـزديك امامزاده قـاسم پـهـلوي مقـبره مرحوم«ظهـيرالدوله»و مرحوم«جلال الملك»مدفون ساخـتـند.
مرگ «درويش خان»هم به نوعى يكي از وقايع تاريخى به شمار مي‌رود چرا كه تصادف اتومبيل با درشكه حامل وى به عنوان اولين تصادف اتومبيل منجر به فوت در تاريخ ايران ثبت شد.
«درويش خان»در زمان حياتـش شيـفـته گـل و گـياه بود و در حياط خانه‌اش گـلهـاي رنگـارنگ بـسياري داشت كه هـمه را به دست خود پـرورش داده بود. اگـر از تـجريش به دربـند برويد و در نـيمه راه سري به مـقـبره«ظهـيرالدوله»بزنـيد قـبري كوچك مي‌بـينيد كه شاخه‌هاي نسترن كوهـي برآن سايه افـكـنده است.اگـر شاخه‌هـا را پس بزنيد اين اشعار را روي سنگ مزار او مي‌خوانيد:
درويش اگر از اين جهان رفت
مشنو كه فـقير و ناتوان رفت
درويش هـنرور زمان بود
استاد هـنرور زمان رفت
فرياد زبوستان برآمد
كان بلبل خوش زبوستان رفت



منبع : فارس
لينك مطلب نوشته شده توسط Hossein.RangChi در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 6:12 |

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2007 © by del-shodegan

Template Design by Hossien JR© del-shodegan.blogfa.com